تبليغاتX
کوله بار

کوله بار

مــا غایب’ ، او منتظر آمدن مــاست

به گوش من برسانید هجر تلخ پیام ........ که خواب شیرین بر عاشقان شدست حرام

  به کرد بر خور و بر خواب چار تکبیری ........ هر آنکسی که بر او کرد عشق نیم سلام

 در رنج آفریدیمان چرا که نظاره گریم بر انکار کنندگانی که تو را در فیزیک و اتم می جویند و عالم را صدفه می پندارند . وای کاش اینجا نهایت رنج بود؛ نهایت رنج آن جایی است که  ناظریم بر مردمانی که درکمال شباهت بی شباهت ترین و در نهایت نشان بی نشان ترینند به تو، کاش لباس مومنان را به تن روبهان نمی کردند کاش گرگ صفتان عیان تر می شدند و کاش مجالی بود که خوب رویانت جلوه نمایی کنند ؛یا ستار !چرا پوشاندی ؟مگر نه این است که آنها بی امان پنجه به ساحت دین می کشند و پاره پاره می کنند مُنزل ات را ؛ دین درگرداب و لجن زار منیت ها و دنیا طلبی ها مدفون می شود و ما را آفریده ای تا نظاره گر باشیم با اینکه  نیک می دانی در کلام عاجزیم و در عمل ناقص ،ولی امر بر "بودن " می کنی همراه با صبر و تو خوب می دانی  در این سیاره رنج صبورترین انسان هابودن سخت تر از سخت است برایمان، اما پاسخ عبد جز "بلی"  چه می تواند باشد

و کی زمان آن می رسد که به زنجیرت درآییم. مجنون بخواهمان، دیوانه تر از هر دیوانه، که عقل در این روزگار غفلت زاست ،ما که عبد بودنمان هزار رنگِ من گرفته است کجا از معبود خبر داریم! معنای عبودیت چیست ؟ آنقدر رحمانیتت را برای خود هجی کرده ام که باور ندارم جبارهم می توان باشی کاش این قدر با قید مقتضای زمان وزمانه خود را هزار رنگ نمی کردیم و گستره ی انتخاب را با منیتمان ازدایره مُنزلت فراتر قرار نمی دادیم تا شایسته ی آن می شدیم که بپیماییم از عُلا تا رَب أعلی را. 

   بکش مرا که چو کشتی، به عشق زنده شدم ....... خموش کردم، و مردم، تمام گشت کلام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت   توسط کاملیا حسین نژاد  | 

بیچاره پدر، حتما از این که فکر می کرد مامان برای سیر کردن اهل خانه ناچار است کار کند، اندوهگین بود. لالا در کارخانه شروع به کار کرده بود. سخت بود که آدم برای کار گرفتن به همه جا مراجعه کند و همیشه هم نومید و با این جواب برگردد:« آدم های جوان تری می خواهیم». از روز عید نوئل به بعد، پدرم را این قدر غمگین ندیده بودم. باید  برایش کاری می کردم. چه طور بود آواز می خواندم؟ می توانستم  خیلی آهسته بخوانم این کار مطمئنا تنهایی را از او دور خواهد کرد. فهرست ترانه هایم را از فکرم گذراندم و آخرین ترانه ای را که با آقای آریو والدو یاد گرفته بودم به خاطر آوردم. تانگو؛ تانگو یکی از بهترین چیزهایی بود که بلد بودم. آهسته شروع به خواندن کردم:

"زنی سر تا پا .. 

 شب در روشنایی ماه.                                           

پیکر..." 

ـــ زه زه !

ــ  بله پدر.

با عجله بلند شدم. حتما پدرم خیلی تانگو دوست داشت و می خواست که بروم و از نزدیک تر بخوانم.

ــ چه می خوانی؟

شروع کردم: زنی ....

این را چه کسی یادت داده؟

چشم هایش برق آشفته ای پیدا کرده بود، مثل این بود که دیوانه شده باشد.

ـــ آقای آریو والدو.

ــ گفته بودم که نمی خواهم همراه او به خیابان بروی.

ابدا این را نگفته بود. حتی خیال می کنم که نمی دانست من کمک ترانه خوان شده ام.

ــ این ترانه را دو باره بخوان

ــ تانگویی است که مد روز شده است: زنی سر تا پا...

 یک سیلی دیگر، یکی دیگر، باز هم یکی دیگر، بی آن که خودم خواسته باشم اشک از چشم هایم بیرون می زد.

ـــ خوب باز هم بخوان.

زنی سر تا پا...

 تقریبا دیگر نمی توانستم لبهایم را تکان بدهم، تلو تلو می خوردم. زیر سیلی ها، چشم هایم باز و بسته می شد. نمی دانستم که باید دست از خواندن بردارم یا اطاعت کنم... اما در عالم دردی که داشتم تصمیم گرفته بودم؛این آخرین کتکی باشد که می خوردم، آخرین. مردن بهتر بود...وقتی بالاخره دست از زدن برداشت و دستور داد بخوانم.نخواندم.

 با تحقیری شدید نگاهش کردم و گفتم: ــ آدمکش!.. فورا مرا بکش . زندان انتقام مرا می گیرد.

آن وقت، پدرم دیوانه از فرط خشم، از روی صندلی گهواره ای برخاست. کمربندش، کمربندی را که دو حلقه فلزی داشت، بازکرد و سرخ شده از فرط خشم، انواع لقب ها را به من داد: حیوان کثیف، کثافت، لات، آدم این طور با پدرش حرف می زند... کمر بند با قدرتی هولناک روی بدنم صدا می کرد. احساس می کردم که دارای هزار دندان خمیده و نوک تیز است که به تمام بدنم فرو می رود ... صدای گلوریا را که برای نجاتم وارد می شد، تشخیص دادم. گلوریا تنها خواهرم که مثل خودم مو طلایی بود. او دست پدر را گرفت و ضربه را متوقف کرد.

ــ پدر،پدر. تو را به خدا، مرا بزن اما دیگر این بچه را نزن او فقط پنج سال دارد.     

اشک ها ولبخندها

درخت زیبای من/ژوزه مائورو ده واسکونسلوس/ ترجمه قاسم صنعوی / نشر: راه مانا/1388چاپ هشتم/

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نوشتنش فقط دوازده روز طول کشیده ؛ ژوزه تصمیم اش را گرفته بود تا دوازده روز از سال 1968 را از تقویم و روزهای 48 سالگی اش پاک کند و با ماشین زمان خیالش به آن زمانی که تنها پسر بچه ی 5ساله بود بازگردد با یک دنیا سوال، سوالهای که فقط دانشمندی مانند دایی ادموندو می توانست به آنها پاسخ دهد؛ روزهایی که محله ای از دستش عاصی شده بود و خانواده برای اینکه از شر شیطنتهایش خلاصی پیدا کند یک سال زودتر به مدرسه فرستاده بودش. و خاطرات روزهای تلخ و شیرین کودکی نویسنده که 20 سال تنها شنونده اش خودش بود ولی در پایان این دوازده روز" درخت زییای من" متولد شد برای شندیدن همگانی که شاید دلتنگ خواندن سخنانی از سر صدقند هر چند تلخ. و این است بیان دیگری از فقر که این بار به زبان نویسنده ی پرتغالی روایت می شود به علاوه ی روایتی دیگراز رنج و درد برای از دست دادن دوستی که تنها شنونده ی رازهایش بوده و حالا نیست. داستان این کتاب به نحوی نگاشته شده که متهمی جز فقر برای تلخی اش وجود ندارد حتی زمانی که زه زه( پسرک پنج ساله داستان) مجبور به تحمل سخت ترین تنبه هاست تو نمی توانی از خانواده اش متنفر باشی چرا که خوب نشان داده که علت تام این خشونت فقر است. و زه زه مجبور به تحمل بود چرا که بعضی چیزها را خیلی زود برایش تعریف کرده بودند.

ـــ معمولا قسمتی که برای معرفی کتاب از خود کتاب نقل می کنند جز بهترین قسمت های کتاب محسوب می شه ولی این قسمت از کتاب که من برای نوشتن انتخاب کردم فقط یه قسمت معمولیه و حاصل این فکر که:" با آوردن قسمت های عالی کتاب از جذابیت خواندنش کم نکنم بهتره"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت: قسمتهایی از شعر تانگو که با ... نشان داده شده است برای حفظ شانیت وبلاگ سانسور شده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت   توسط کاملیا حسین نژاد  | 

 

شاید جواب سوال باشد

شاید هم، مثل همیشه وقتی کلمات از ضرب انگشتان بر صفحه کلید خارج شدند آن معنایی را ندادند که منظور بود

از یک  مسمومیت اینترنتی  شروع شد که حاصلش سوال شد؟

 و خوب می دانم تا سوال پیدا نشود کسی در جست و جوی جواب بر نمی آید  

قصد این بود که زبان به فلسفه نگشایم ولی چه چاره که این دنیا دنیای تحمیل است،

در دایره بسته ی این روزگار زمانی پدیدار شد که انقلاب نام گرفت و به سادگی فکر کردیم دگرگونی در صنعت بود غافل از اینکه  به تبع آن محصولاتی پدید آمد که هر یک زایده ی فکری بودند برای پاسخ برنیازی که تا دیروزش نیاز نبود وهریک محرکی بودند برای ورودت به دنیایی جدید که حتی خودت هم نمی دانستی قدم بر آن گذاشته ای چرا که از اولین اقتضاعاتش است که تو رادرخم اولین کوچه نگه دارد که همان اصالت روش و ابزار است و تو را چنان غرق کاربرد آن محصول تکنولوژیک کند که فراموش کنی  وارد سیطره قدرت و نفوذ او شده ای و این مک لوهان متفکر رسانه بود که می گفت: هر محصول تکنولوژیکی که بوجود می آید گسترش یکی از حواس ما، یا در ارتباط با گسترش یکی ازحواس ماست که اسم آن را محتوای رسانه می نامد .مثلا: ما با پا می توانیم به مقصد برسیم هر وسیله ای که رسیدن به هدف غایی ما  را تسهیل می کند و ممکن می سازد گسترش پای ماست مثل هواپیما و قطار و ماشین .از نظر مک لوهان این ها همه رسانه اند و رسانه همان پیام است و هواپیما یا هر کدام از این وسایل به این اعتبار رسانه اطلاق می شوند که مناسبات قبلی ما را بابوجود آمدنشان تغییر می دهند هر کدام از محصولات تکنولوژی به واسطه نقشی که در شکل دادن حس گرهای فکری ما در زندگی ایفا می کنند در وهله اول پیام خودشان را به ما القا می کنند که همان اقتضاعاتی است که آن وسیله با ورودش در زندگی ما به همراه می آورد بدون اینکه ما را متوجه این امر گرداند و پیام ظاهری در وهله ی دوم آن قرار دارد که دریافت آن نیز ارادی است. به همین دلیل است که مک لوهان به اینکه هر وسیله ای چه کارکردی دارد قائل نیست بلکه به این توجه می کند که آن وسیله با خلق شدنش پیامش را به ما رسانده است  یعنی با خلق شدن تلوزیون ما وارد دنیای شده ایم و تحت تاثیر اقتضاعاتش  قرار گرفته ایم که این مجزا از تاثیری است که خود تلوزیون در قالب برنامه هایش روی افراد دارد و جهان اینترنتی امروز از این قائده مستثنا نیست اینترنت به نحوی گسترش قوه ی تخیل ماست و به نحوی اراده ایست که هر لحظه در هر مکانی به فعل تبدیل می شود و به صورت خاص عالم وبلاگ هم تاثیری مشابه آن بر زندگی افراد می گذارد وبلاگ از نظر من گسترش چشم و گوش و زبان و گاهی دست و پای ماست که در دایره ی کاربرد و کارایی ها؛اقتضاعاتش شرایطی را بر فرد و سبک زندگی او تحمیل می کند و یا بهتر است بگوییم القا می کند که او به خواب فرو رفته ای می ماند که نمی داند مسحور شده و به خواب فرو رفته است و اقتضاعاتش از آن جمله اند: اول جبرش اعلام حضور همراه با قرار دادن نشانی برای حضور است .و بابی است برای گفتن و شنیدن هر آنچه که شاید در دنیای واقع عقل مانع از بیانش می شود و چون هر آنچه که در لحظه می اندیشی ثبت می کنی در نگاه دیگران همان جلوه می کنی که ثبت کرده ای و تو مجبور به باقی ماندن ومداومتی...

اما امروزه روز راه حل دوام آوردن در دنیای تحمیلات این چنینی و گرفتار غار نشینی نشدن است چرا که هیچ کسی چاره ای جز گذشتن برای رسیدن ندارد همان که به حجاب می افزاید،حجاب کنار می زند.(العلم هو الحجاب الاکبر)یا غرق می شوید یا نجات می یابید هر غاری که پیدا می کنید( غار علم و زهد و عرفان ...) ما را مصون نگه نمی دارد؛ عالم الان عالم غار نیست باید آنقدر بر آن فائق آییم که از آن بگذریم راه حل ما این است در کنارش باشیم و از آن غافل نشویم فلسفه این جا کاراست :موضوع را خارج از آنچه هست ببینیم و

"خانه هایمان را بر دامنه آتشفشان بنا کنیم" نیچه

 

.................................

  نمای بسته: مک لوهان. سید مرتضی آوینی . ابوالحسنی. رسانه . پیام .اقتضاعات .اینترنت. وبلاگ.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 فروردین1389ساعت   توسط کاملیا حسین نژاد  | 

اگه این روزها ساعت 10صبح دستتون روی دکمه ی کنترل سر خوده باشه و تلوزیون روشن شده باشه واز شانستون شبکه یکم باز شده باشه می تونید حدس بزنید راجع به چی قراره صحبت کنم :

 خیلی از ما ممکنه گرفتار فراموشی شده باشیم ولی بعضی چیزها هست که هیچ وقت فراموشی سراغشون نمی یاد اگرم غباری روشو بگیره نیاز به شخم زدن خاطرات نداره و با یه اشاره به همون پررنگی خودش رو نشون می ده قصه های مجید از اون قسم خاطراتیه که با اون لهجه ی اصفهونی نازش خودش رو تو دل هر بیننده ای جا کرده بوده.

تا الان دیگه حدس زدین ساعت 10صبح شبکه یک هر روز چی پخش می کنه ولی فکر نکنم حدس زده باشین برا چی چی؟؟ من رفتم سراغ اعلام برنامه های شبکه یک سیما!! اگه تا حالا به یه بچه ی دوازده ،سیزده ساله گفته باشین« خودش رو جای کسی که غذایی برا خوردن نداره، بذاره» و در جواب  این رو«:یعنی ژانبون هم توی یخچالشون پیدا نمی شده که بخوره » بهتون گفته باشه، الان فقط ،از اینکه قصه های مجید داره خاطرات نوستالژیکتون رو زنده می کنه خوشحال نمی شدین. بلکه بال در میاوردین، برای اینکه دوباره فیلم کیومرث پوراحمد با داستانهای زیباش از استاد بزرگ ادبیات کودک، داره ذائقه ی بچه های ما رو تغییر می ده و از زورو ی 2008 و لاکپشتهای نینجا و هزارتا کارتون کم مغز دیگه موفق تر عمل می کنه - کارتونهایی که کاری جز غیر واقعی نشون دادن زندگی وتصویر کردن یه دنیای ایده آل که همیشه توش پیروزی از آن توه و شکست و کمبود معنایی نداره .- و بچه های 11 ،12 ساله رو ساعت 10 صبح سرحال رو به روی تلوزیون می شونه تا برای اونها هم ، تصویر واقعی زندگی رو به دور از اغراق و بزرگنمایی؛ همون جور که برای ما  نشون داد، نشون بده. همون تصویرهایی که داشتنها و نداشتنها رو بدون کم رنگ کردن و بدون بلد کردن نمایش می داد و می ده، تا اونها رو هم آماده کنه برای دیدن واقعیتی که گریزی ازش نیست و تنها راه حل باز کردن چشمها قبل از اینه که اونها(واقعیتها) بخوان بازشون کنن. 

هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده ای که، از نوع باید شناخت

لبخند فقر

لبخند فقر، اسمی که  من روی ایشون گذاشتم آخه مگه می شه شیرینی لبخند پسر قصه که با عصای زبر بغلش و چکمه به دست داره تو کوچه حرکت می کنه رو فراموش کرد و یا لبخند دخترک وقتی مامان براش چکمه رو می خره ،(فیلم چکمه کارگردا ن: محمد علی طالبی)و آیا می شه  لبخند رضایت مامان وقتی میاد کنار سفره ی رنگین از غذا می شینه و با ذوق و آسودگی خیال مهمون هاش رو کنار سفره می شونه ،فراموش کرد ؛سفره ای که برای عروس و پسر خواهر تازه دامادش به کمک همسایه ها پهن شده  _ اونم با بازی عالی گلاب آدینه_ (فیلم مهمان مامان ؛ کارگردا ن : داریوش مهرجویی).و باز هم مگه می شه داستان هایی رو که همه به قلم فاخر هوشنگ مرادی کرمانی قلم خورده و هر قسمتش شیرینی از فقر و نداری رو نشون می ده فراموش کرد .

و حالا این قسمتش جالبه که کتابهای ایشون برای گروه سنی کودکان ونوجوانان نوشته می شه همون بچه هایی که انگار ما از حلقه زدن اشک توی چشماشون بخاطر درد دیگری ترس داریم، ترسی که باعث میشه واقعیت ها رو ازشون پنهان نگه داریم و درعوض خوراک هر روزشون رو انیمیشن های دوراز واقع پیزوری این کشور و اون کشور قرار  بدیم  - همون کشورایی که زود تر از ما فهمیدن قدر این استاد بزرگ رو (جایزه جهانی اندرسن - سال ۱۹۸۶ میلادی/ جایزه ویژه هیات داوران جایزه هانس کریستین آندرسن- سال ۱۹۹۲ میلادی/ جایزه کتاب سال ۱۹۹۴ کودکان و نوجوانان اتریش / عنوان نویسنده برگزیده کشور کاستاریکا / جایزه خوزه مارتینی (نویسنده و قهرمان ملی آمریکای لاتین) - سال ۱۹۹۵ میلادی )

و کمترین نصیب از این داستان ها چشمان کاملا بازه ..

........................

معرفی کتاب

نمی دونم چقدر با کتابهای ایشون انس دارین ولی "شما که غریبه نیستید"رو به هیچ وجه از دست ندین؛ کتابی که کلماتش مطمئنا ملازم با بغض از گلوتون خارج می شه ولی همراه تحسین؛ همراه تحسین برای صداقتی که در نوشته های هیچ کس دیگه ای نمی تونید به این نابی ببیندیدش داستانی زندگی "هوشو" ( همون آقای مرادی کرمانی ) که با فوت مادرش زمان بدنیا آمدنش و اختلال حواس پدرش سرپرستی اش رو آغ بابا ونه نه بابا به عهده می گیرن و بعد از فوت اونها به پرورشگاه می ره و بعدم به تهران و... (شما که غریبه نیستید/ هوشنگ مرادی کرمانی/ انتشارات معین/ چاپ سوم1384/ 318 صفحه /موضوع: زندگینامۀ خودنوشت(اتوبیوگرافی) )

ویکی دیگه از کتابهایی که از دست دادنش فقط حسرت داره براتون پلو خورشت ایشونه که 21داستان داره که با همون محور لبخند فقری نوشته شده و به نظر من چهار تا از داستانهاش ویژه تراز بقیه بود( چهارراه – هنرمند – ابراهیم – پلو خورشت).( پلو خورش / هوشنگ مرادی کرمانی /  نشر معین / چاپ دوم مهر ۸۶: مجموعه ۲۱ )

 استاد کتابهای دیگه ای هم دارن: معصومه /من غزال ترسیده‌‏ای هستم /  قصه‌‏های مجید( 5جلد) / بچه‌‏های قالی بافخانه/  نخل/  چکمه /داستان آن خمره / مشت برپوست /تنور / مهمان مامان / مربای شرین / لبخند انار (مجموعه داستان) /مثل ماه شب چهارده / نه ترو نه خشک / که چندتایش هم فیلم نامه های خوبی از آب درآومده مثل مهمان مامان و چمکه و  مربای شیرین و قصه های مجید و سریال ماه شب چهارده که معرف حضور هستند و به علاوه ی  خمره که من ندیدمش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت   توسط کاملیا حسین نژاد  |