گمونم ساعت نزدیکای نه بود و تقریبا آخرین اتوبوسی بود که حرکت می کرد از مراسم حلیم خورون با دوستان برمی گشتم و کلا سه تا خانم بیشتر تو اتوبوس نبودیم هرچه قدر اون دوتای دیگه خسته خسته بودن من سرخوش خجسته بودم. تقریبا وسطای مسیر که رسیدم یکی از خانم ها یه تماس کوتاه گرفت واطلاع داد که تا 10دقیقه دیگه به ایستگاه معهود می رسه . چند تا ایستگاه بعد خانم از جاش بلند شد و رفت کنار دراتوبوس، در که باز شد خانم با یه آقایی وارد دیالوگ شد و چندتا باشه باشه و بعد در بسته شد و خانم مذکور دست یه فرشته کوچولوی 5 ساله رو گرفت و آوردش داخل اتوبوس از همون اول یه سلام شنگولانه ی بلند داد و خیلی خوشحال و به حالت تابخوران تو دست مامانی اومد روی صندلی موازی من نشست و مادرش هم رو به روش.شاد بودن بچه اون وقت شب بدون غرغر کردن !! شیٌ عجیبا جدا.
دیالوگها شروع شد
مامانی: خب بگو ببینم امروز چه طور بود؟
پریدخت: شیدا امروز خیلی منو اذیت کرد.
شیدا می گه : چرا مامانت اینقدر دیر میاد دنبالت. حتما تو رو دوست نداره. شیدا می گه مامانت پس اندازهاش کی تموم می شه؟
مامانی :تکلیفای مهدو که انجام دادی ؟
شیدا یکمی امروز بازیگوشی می کرد ولی عزیز می گه پریدخت امروز دختر خوبی بوده عزیز از من خیلی راضی بود ولی شیدا کاراش رو انجام نمی داد شیدا خیلی من و اذیت می کنه.
شیدا امروز با آقاجون رفت بیرون شیدا غذاشو کامل نمی خوره بعدم شیداا..خیلی دختر بدیه ، باید باهاش دعوا کنی بگی دیگه منو،خوب .. اذیت نکنه.
و فکر کنید همه ی این حرفها رو باصدای بلند داد می زد و ناخواسته ما رو هم مخاطب حرفاش قرار داده بود نمی دونم خانم تو نگاه من چی دید که مخاطبم قرار داد و با صدای آروم گفت: شیدا شخصیت خیالی ذهنشه هر کار بدی که انجام می ده به اون نسبتش می ده.
.....................................
اولش کلی تعجب کردم بعد بلافاصله فکر کردم باید بره پیش روانپزشک ولی بعدش خوب که فکر کردم فهمیدم چرا اینقدر سرخوش و شاده تمام کارهای بد و کس دیگه ای انجام می داده و پریدخت فقط ناظر بوده به خاطر همین اصلا در مورد این کارها احساس شرم یا گناه نداره به همین خاطرم هست که راحت می تونه کارهاشو به مادرش بگه چون اصلا احساس تعلق نسبت به آنها نداره.
از ته دل یک دلم می خواست می گویم،دلم می خواست که منم یه شیدایی ملیحه ای خاتونی ملیکایی مهنایی می داشتم که کارای بدم رو بهش نسبت بدم تا شب ها با احساس سنگینی بیشتر و کوله بار خالی تر خوابم نبره .و سهمم ای کاش های مدام نباشه..
.................................
راه در پیش گرفتیم وبه خیال خود سبکبار به سر منزل معبود می رویم با شتاب
هه..زهی خیال محال..
غافلیم ..همه
نه،غافلم من که گمان می کردم خدا پیش روست
و پر باز کردن می خواهد و بریدن از تراب
وتنها مانع وصل ،این تراب است
چه بد اشتباهی، اشتباهی از جنس دیروز و امروز.
اگر خدا در برمان بود که دیگر ارجعی معنا نمی یافت
خدا را پشت سر گذاشته ام و در فردا به دنبال هیچ می گردم
و این هم توهمی است از جنس ماسوی الله
سهم ما از منزل یار شاید فراموشی باشد
شاید صبر باشد
وشاید ..
وشاید فقط وفقط فردایی دیگر نه از جنس دیروزها و امروزها
سهم ما هر چیز دیگری می تواند باشد .
ارجع الی ربک راضیته مرضیه
چه آرزوی محالی ، چه حس زاویه داریست این
نفس مطمئنه .
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 9:22 توسط کاملیا حسین نژاد
|