تبليغاتX
کوله بار

در این روز خداوند با ابراهیم پیمان بست و گفت:این سرزمین، از رود مصر گرفته تا شط بزرگ و از آنجا تا شط فرات را به نسل تو می بخشیم 1  

اسطوره ی ارض موعد،میراث نیاکان،سرزمین مادری، اسرائیل بزرگ و شهر زایان

پس امروز،از «نیل» تا «فرات»، سرزمین ماست.خانم گلدا و مناخیم بگین از سران صهیونیسم در باره ی این موضوع می گویند:

این زمین به ما وعده داده شده بود و ما بر آن حق داریم2

  هم چنین موشه دایان شرط یهودی بودن را چیرگی بر فلسطین می داند و می گوید: اگر بر تورات مسلطیم، اگر خود را قوم تورات می دانیم، بایستی بر سرزمین های توراتی نیز مسلط شویم؛سرزمین های قضاوت و ریش سفیدان،«بیت المقدس» «حبرون»، «اریحا» و جاهای دیگر.3

این وعده در جاهای دیگر هم ، در باره سرزمین های خاصی آمده است که بیشتر شامل کرانه ی باختر رود «اردن»فعلی می شود4 در برخی جاها،به گونه ای نمادین،از تپه ی کنار شهر بیت المقدس،«زایان»(Zion) یا شهر «اورشلیم» به عنوان نماد ارض مقدس و سرزمین موعود یاد شده است.

لوک توام؟!

بررسی فیلم و انیمیشن

براساس این اسطوره، فیلم های بسیاری چون پرنس مصر .ده فرمان و کتاب آفرینش  4ساخته شده و در فیلم های دیگری به شکلی نمادین، فردی دور از خانه یا کودکی دور از مادر یا خانواده به نمایش درآمده است که پس از تلاش بسیار، به خانه و سرزمین مادری خود باز می گردد. برای ملت های گوناگون، به ویژه برای یهودیان، مادر، نماد سرزمین و وطن است و صحنه ی غروب خورشید، یا دریای بی پایان نماد بازگشت انسان آواره به سرزمین مادری است. مثلا در پویانمایی رباتها ستاره ی جوان فیلم بررای رهایی خانواده اش همه ی خطرها را پذیرفت. در فیلم و پویانمایی ماتریکس5 برای رهایی سرزمین «زایان»، تلاش بسیاری شد.در پویانمایی جدید سندباد و افسانه ی هفت دریا نیز قهرمان فیلم باید از هفت دریا بگذرد و کتاب صلح را از خدای جنگ هلنیستی(اریس) بدزدد و شهر« سیراکوس»و شاهزاده عادل پروتئوس را نجات دهد در تمام بخش های پویانمایی لوک خوش شانس هم قهرمان داستان پس از پیروزی هایش، در غروبی زیبا به سمت خورشید(سرزمین موعود) می رود، در حالی که سوار بر اسب خوش اخلاقش جالی است و سگ بذلگویش بوشوگ هم آنها را همراهی می کند و آرام آرام صدای موسیقی اوج می گیرد و خواننده ای با صدایی خسته، این متن انگلیسی را می خواند:   I am poor lonesome cowboy and a long way from home...یعنی: من گاوچران تنهایی هستم که از خانه ام دور افتاده ام...!

لازم است در اینجا یادآور شویم که در قرن16و 17 میلادی پیوریتن ها که گروهی از پروتستان ها بودند و به شدت تحت تاثیر آموزه های یهودی و عهد عتیق قرار داشتند، شعار رفتن به «ارض موعود»را برای غصب قاره ی «آمریکا» وبیرون کشیدن آن از دست سرخ پوست ها که ساکنان اصلی آنجا بودند به کار بردندوتوانستند تعداد زیادی از مسیحیان را با این آرمان های عهد عتیقی به سرزمین جدید بکشانند.6 گفتنی است که سرزمین موعود در برخی آثار هالیوودی تنها فلسطین نیست.برای جذب مسیحیان و یهودیان سراسر جهان تبلیغات بسیاری صورت گرفته تا باور کنند ارض موعود همان آمریکاست که باید به آنجا بروند تا بستری برای ظهور موعود رهایی بخش فراهم شود.

ویل دورانت در مجموعه ی تاریخی تمدن،کریستف کلمب را یک یهودی اهل پرتغال می داند که برای کاستن از دشواری های یهودیان، سفر مقدسی را برای یافتن ارض موعود آغاز کرد و به آمریکا رسید به همین دلیل از دیرباز نیویورک به معنای شهر جدید پایتخت مالی یهودیان جهان بوده است. سینمای اروپا هم در این مسیر از رقیب هالیوودی خود دور نمانده و آثاری با همین مضمون پدید آورده است. فیلم هایی چون مجموعه ی ایندیانا جونز، دنیای آب، سفر به غرب وحشی و خوشه های خشم بر اساس همین الگوی اساطیری ساخته شده اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پرونده باز قراره سوالها و جوابهایی باشه که تو یه دوره زمانی برام مطرح شده و من سعی می کنم دست و پا شکسته راجع بهشون بنویسم از اونجایی که سینما یکی از علاقه مندی های من محسوب می شه و به شدت علاقه مندم به ماهیت هالیوود و نقش صهیونیسم در شکل گیری این پدیده ، از این جا شروع می کنم..(امید وارم بند عزیز اینبار دیگه به خاطر پرداختن به علاقمندی هام به منیت داشتن متهمم نکنن !!!)

_ به امید خدا در پست های بعدی  تطور تاریخی شکل گیری مفهوم اسطوره و زایش اون در  فیلم های هالیوودی رو شرح می دم دنبال منبع های بیشتری هستم اگر که دوستان مطلبی دارن که فکر می کنن راه گشاست و یا اینکه اساسا با نگاه صهیونیستی به هالیوود داشتن از بن مخالفا خوشحال می شم که مطالبشون رو برام میل کنن k0lebar@yahoo.com .

*منبع اصلی این پست کتاب اسطوره های صهیونیستی در سینما/محمد حسین فرج نژاد؛مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما تهران هلال،1387.که به روش گوله برفی قراره که بسط داده بشه ولی سیر اصلی همون سیری که تو کتاب وجود داره .

*1. کتاب مقدس، سفر تکوین(پیدایش)،باب15،فقرات18-21

*2.روژه گارودی،«پرونده ی اسرائیل و صهیونیسم سیاسی»ترجمه:دکتر نسرین حکمی،تهران نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی1369،ص39.

*3.همان

*4. پرنس مصرPrince of Egyptبه کارگردانی برندا چپمن و استیو هیکنز، محصول 1998م.  The Ten Commanment ده فرمان سیسیل بی.دمیل. و کتاب آفرینش این اثر بر مبنای سفر پیدایش از «عهد عتیق»به کارگردانی جان هیوستون در سال 1966ساخته شده

*5.سه گانه ی Matrix را کمپانی صهیونیستی برادران وارنربا هزینه ای حدود پانصد میلیون دلار در سالهای 1999-2003م.به کارگردانی برادران واچفسکی و تهیه کنندگی جوئل سیلور یهودی ،ساخت .

*6.نصیر صاحب خلق، پروتستانیسم و مسیحیت صهیونیستی ، نشر هلال،تهران چ3،1384.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 10:26  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



عیان می بینم و زبان به انکار باز می کنم!!!چه سانم من؟

 روزی چشم  به دیگران یارانش گفت:کوهی پوشیده از ابر درپشت این دره ها می بینم .به راستی که چه کوه زیبایی است؟!

گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟من صدای او را نمی شونم.

دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم

بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم.پس وجود آن غیر ممکن است!

آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید در حالی که حواس دیگر درباره ی چنین خیال بافی هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!

.....................

اینجا که عالم عقل است، آنچه را که معقول واقع نشود راز می خوانند و آنکه نامعقولشان بیند یا دیوانه خطاب می کنند و یا از راه به در شده..

و او چه خوش گفت:

یار معقول عقل هیچ عاقل نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 8:6  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



لحظه ی افتتاح فرا رسیده  از همون موقعی که مهندسا و کارگرای نازنین داشتن می ساختنم من مشتاق این لحظه بودم.. دینگ دینگ دینگ ایستگاه همت مسافران گرامی ایستگاه همت از امروز قابل بهره برداریست.(صدای گویا)

 ده روزی از افتتاحم می گذره، هنوز جز خدماتی هایی که در و دیوار و صندلیام رو برق می ندازن و مسافرایی که اول پیاده می شن و بعد از چند ثانیه نظرشون عوض می شه و برمی گردن تو واگن،کسی رو ندیدم که بخواد پیاده شه یه نموره بیاد روی صندلیای قرمزم بشینه و شاید یه چیپس بخوره و شاید دیگه دوس نداشته باشه از جاش بلند شه البته فکر کنم به خاطر نا آشنا بودنشونه گمونم  یکم که بگذره مردم آشناتر می شن باهام.

چند ماهی هست که اون صدای لعنتی اعلام کرده که افتتاح شد، دیروز که اون دست فروشه چند دقیقه ای رو روی صندلیم نشستو وسیله هاش رو مرتب کرد اون قدر محکم بغلش کردم که فکر کنم  دردش گرفت بلافاصه بلند شد و رفت ..تف به این شانس  چه شبایی رو که من تو خلوت خودم وقتی دیگه هیچ کس نیست حتی نیروهای حراستی و خدماتی، دعا نکردم دعا نکردم که فردا دیگه مثل دیروزها نباشه و فرداش باز حاصلم هیچ بود هیچ هیچ تر از دیروزها ..

گمونم یه یکسالی می گذره از اون روزی که حالا دیگه کمتر احساس شومی درموردش دارم و حالا قطارها چند دقیقه ای رو بیشتر توی ایستگاه می مونن شنیدم که یه لاین ایستگاه بعدی من رو(میرداماد) که من همیشه بهش غبطه می خوردم به خاطر شلوغ بودنش به خاطر اینکه همیشه صندلی هاش پر بود از آدمای رنگاورنگ و از همه مهم تر به خاطر ایستگاه پایانی بودنش که خدای کلاس بود برام ، بستن؛  به خاطر ساختن ایستگاه های بعدی و همه ی مسافرا از یه طرف پیاده و سوار می شن به خاطر همینم هست که قطارها چند دقیقه ای رو بیشتر از معمول توی ایستگاه من می مونن چون باید منتظر شن تا ایستگاه میرداماد خالی شه و قطارش بیاد رد شه بعد اونا حرکت کنن حالا به هر دلیلی که هست  فرقی نمی کنه مهم اینه که من حالا خوشحالم خیلی خیلی زیاد..

  دیروز بود که از یکی از مسافرا شنیدم دو تا لاین میردامادم قابل استفاده شده، روزای خوب من تموم شد. ساعت دوی بامداده و من دیگه دوس ندارم صبح بشه دیگه دوس ندارم صندلیام دو مرتبه پر از خالی بشه و دیگه دوس ندارم پرنده ام توی ایستگاهم پر نزنه .. .. ثانیه ها دقیقه ها و حالا دیگه ساعت ها گذشت اولین قطار داره میاد از لرزه ای که به ریلام افتاده می فهمم و حالا دیگه نورشم معلومه و دیگه کار تموم شد، رسید ، رسید و در رو باز کرد ..من به کل،چشمام و بستم و گوشامم گرفتم که شاید بشه با خاطره ی اون روزای خوش دوباره زندگی کرد ولی نمی شه که ،خاطره ها خاطره ان ، و فقط و فقط خاطره می مونن هرگز نمی شه به یاد کوهای قفقاز آتش به دست گرفت هرگز نمی شه.. قطار رفت لرزش رو حس کردم دیگه باید چشمام رو باز کنم این چند لحظه ی بودن با خاطره ها فقط باز کردن چشمام رو سخت تر کرد خیلی سخت.. اول گوشها و بلافاصله  چشمها ..خدای من این همه آدم توی ایستگاه چی کار می کنن اینهمه سرو صدا این همه آدم روی صندلیام نشسته باورکردنش سخته یعنی چه اتفاقی افتاده .. دو تا قطار هم رد شد چرا کسی سوار نمی شه چرا اغلب آدما دارن پیاده می شن ده دقیقه ای هست که مهمان ایستگاه همت شدن تو این ده دقیقه خستگیه بی کسی های گذشته از تنم در رفت. یه قطار دیگه داره میاد، وارد شد درش رو باز کرد، این بارهمه ی اونایی که ازقطارهای قبلی پیاده شده بودن  سوار این قطار شدن و هیچ کس تو ایستگاه نموند یعنی خواب می دیدم .. یعنی ممکنه این چند دقیقه توهمم باشه .. لرزه قطار جدیدی که وارد ایستگاه می شد من و به خودم آورد بازم آدما دارن پیاده می شن کلی آدم جمع شد و باز بعد از ده دقیقه سوار قطار سوم یا چهارم می شن  یعنی چه سری وجود داره باید سریع کشفش کنم ... چند هفته ای می گذره و هنوزم که هنوزه من باورم نمی شه که این همه آدم رو تو خودم جا می دم اونقدر زیاد که گاهی خسته ام می کنه راستی فهمیدم که چه سری پشت این امدن و رفتن هاست مثل اینکه ایستگاه های بعد از میرداماد ببخشید میرداماد سابق و شهید حقانی امروز باز شده سه تا ایستگاه جدید و اگه مردم بخوان برن اونجا معقولش اینه که بیان تو ایستگاه من 10، 15 دقیقه ای رو صبر کنن بعدش سوار قطار قلهک بشن آخه  سه یا چهار تا قطار در میون یه قطار میاد که به سمت قلهک میره و یه چیزایی هم راجع به میرداماد اسبق و حقانی امروز شنیدم مثل اینکه یه کوچولو زیادی خلوت شده هر چند باکی نیست اون جنبش بالاتر از این صحبتاس و من ایمان دارم که هیچ وقت به خلوتی ایستگاه همت نمی شه هیچ وقت ..

این روزها به این فکر می کنم که :

گاهی گمان نمی کنی و می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدای و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 15:51  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



 موضوع:دروغ گویی و راست گویی

 پدرم ازمن خواست که درباره ی دروغ گویی و راست گویی مطلبی بنویسم.می گویند دروغ گویی کار بدی است.هیچ کس نباید دروغ بگوید چون دروغ گو دشمن خدا است. من معتقدم دروغ گویی یاری کردن شیطان است ولی راست گویی یاری کردن با خداست.با کلمه ی «اللهُ اَکْبَر» یا کلمه ی «بِسِم الله الرَحمِن الرَحیمْ» شیطان ازشما دور میشود واین کلمات به ما کمک میکنند تا به دیگران دروغ نگوییم .دروغ ما را به سمت جهنم می برد.

جهنم کجاست؟

جهنم همان روزهای بد زندگی ما است که به خاطردروغ گویی درآن گرفتارمی شویم. ولی راست گویی ما را به سمت بهشت می برد.

بهشت کجاست؟

 راست گویی دروازه ی ورود به بهشت است.پس بهشت نتیجه ی روزهای خوب زندگی ما است......../

امیررضا کمالی نژاد

............................................

 دو تا پست قبل از این که یادتون میاد؟ وقتی می گم بچگی یعنی ..منظورم مطلب بالاست مطلبی  که امیررضای ۹ ساله تو وبلاگش گذاشته بود ومن برای فهمش فاصله ای به اندازه ی تمام خاطراتم رو طی کردم و باز هم نصییب واژه بود.. 

                                     

نوستالژی..

 

چقدر زود و چقدر زود، نسیان دامن گیر بنی بشر شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 0:32  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



من گیمپل ابله هستم.به نظر خودم که ابله نیستم ولی این اسمی است که مردم روی من گذاشته اند.هنوز مدرسه می رفتم که این اسم را رویم گذاشتند سرجمع هفت نا اسم داشتم:خنگ، یابو،کله پوک،کودن ، خرفت، احمق و ابله. این آخری رویم ماند بلاهت من چه جوری بود؟ راحت می شد سرم شیره مالید مثلا  یک بار یکی از شاگردهای مدرسه ی مذهبی آمد نان بخرد، و به من گفت:«هی، گیمپل، وقتی تو اینجا ایستاده بودی و با پاروی نانوایی ات نانها را توی تنور پس و پیش می کردی ، ماشیح آمده.مرده ها از قبر آمده اند بیرون.» گفتم:«منظورت چیه؟من که صدای شوفار نشنیدم!» او گفت:« مگری کری؟» و همه با هم فریاد زدند: « ما شنیدیم ، ماشنیدیم!» آن وقت ریتسه شمع فروش آمد تو و با آن صدای گوشخراشش فریاد زد:«گیمپل، پدر و مادرت از قبر آمده اند بیرون و عقب تو می گردند.» راستش خیلی خوب می دانستم که چنین اتفاقی نیافتاده است  ولی با این حال، چون مردم می گفتند، باور کردم آن قدر گیجم می کردند که هر را از بر تشخیص نمی دادم. رفتم پیش خاخام تا به من بگوید چه کار کنم گفت:« در کتاب آسمانی آمده  که بهتر است تمام عمر ابله باشید تا آنکه یک ساعت شیطان باشید تو ابله نیستی آنها ابله اند چون هر کسی که موجب شرمندگی همسایه اش شود، خودش بهشت را از کف خواهد داد.»

...  فرامپل را برای همیشه ترک کردم روی زمین گشتم، و آدمهای خوب لطفشان را از من دریغ نکردند. سالها گذشت؛ پیر شدم و موهایم سفید شد؛خیلی چیزها شنیدم.

شکی نیست که این دنیا دنیای کاملا خیالی است ، ولی فقط یک بار از دنیای حقیقی جدا می شود دم در آلونکی که توی آن خوابیده ام تخته ای است که مرده ها را روی آن می گذارند و می برند.گورکن یهودی بیلش را آماده کرده. گور منتظر است  و کرمها گرسنه اند؛ کفنها آماده اند- آنها را توی کیسه گدایی ام با خودم همه جا می برم. گدایی دیگر منتظر است تا رختخواب کاه مرا صاحب شود . وقتش که برسد. با خوشحالی خواهم رفت هر چیز که انجا باشد واقعی است بدون دردسر، بدون تمسخر بدون فریب خدا را شکر: آنجا سر گیمپل هم نمی شود شیره مالید.

...........

بک مهمانی یک رقص به همراه داستان های دیگر/آیزاک باشویس سینگر/ ترجمه :مژده دقیقی / انتشارات نیلوفر.

آیزاک باشویس سینگر- یکی از دانستانسرایان بزرگ قرن بیستم- است که دنیای داستان هاش دنیای یهودیان اروپای شرقیه، دنیای بسیار غنی و در عین حال بسیار فقیر و عجیب و غریب که از بین رفته و از ریشه در اومده و خاک شده ولی در نوشته های سینگر تو قالب رویا دوباره جون می گیره. داستانهای سینگر شکل حکایت تمثیلی میگیرن و معمولا رنگ اخلاقیات مذهبی و آگاهی طبقاتی دارن و در داستان های اون هیچ چیز ناممکن و قطعی نیست. کتاب یک مهمانی یک رقص مجموعه ی از داستان های کوتاه سینگر است که گمپل ابله یکی از داستان های کتابه.  

......

یه سوال : اگه همه ی آدمهای اطرافتون دقت کنید همه ی آدمها، یه چیزی بهتون بگن که شما مطمئنید دروغه چند درصد ممکنه باورش کنید؟

 بعد از اینکه باور کردین خودتون رو ابله می دونین؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 1:14  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



 به لئون ورث

از بچه ها عذر می خوام که این کتاب رو به یکی از بزرگترها هدیه کردم برای این کار یه دلیل موجه دارم: این« بزرگتر» بهترین دوست من تو همه ی دنیاست. یه دلیل دیگرم هم آن است که این «بزرگتر» همه چیز را می تواند بفهمد حتا کتابهایی را که برای بچه ها نوشته باشند.عذر می خوام سومم این است که این بزرگتر تو فرانسه زندگی می کند و آنجا گشتنگی و تشنگی می کشد. وسخت محتاج دلجویی است. اگر هم ی این عذر ها کافی نباشد اجازه می خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه ای کنم که این آدم بزرگ یک روز بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه ایی بوده(گیرم کم تر کسی از آنها این را به یاد می آورند) پس من هم اهدانامچه ام را به این شکل تصحیح می کنم:

                                                                                                         به لئون ورث

                                                                                                موقعی که پسر بچه بود

                                                                                                 آنتوان دوسنت تگزوپری

.......................

گوش و زبان یعنی : بچگی

اول سفربهش گفت: تا حالا هر باری که پیشش اومدی زبون بودی امونم از اون زبونایی که شیش متر طول داره،این بار که رفتی، گوش باش .تو برا بی واسطه شنیدن یه کوچولو... هستی، پس اگه می خوای بشنوی به بچه ها نگاه کن اونا زبونای خوبین

از هتل زد بیرون و رسید به خیابون اصلی همین طور که داشت راه می رفت چشماشو می گردوند ببینه بچه ها چی کار دارن می کنن :اولش یه کوچولوی خوشحال و خجسته رو دید که روی چمدون بزرگ چرخدار لم داده بود و بابایی داشت تو پیاده رو می کشیدش و هر از چند گاهی که به دست انداز میرسیدن با هر تکونی، محکم دست پدرش رو می گرفت نکنه که بیافته .

 چی شنیده بود؟

بعدش که رسید به حرم وارد باب الحجه شد به یه ستون تکیه داد.خیلی طول نکشید که یه خانواده از راه رسیدن و روبه روش نشستن؛ بچه شون یکم سربه هوا بود مدام این ور اون ور می رفت ،باباشم که می ترسید تو این شلوغی طفلکش رو گم کنه یه چادر برداشت و یه سرش رو به پای بچه بست و اون سر دیگه اش رو گرفت دستش و هر از چند گاهی که بچه بی تابی می کرد ولش می کرد تا یکم دوربشه ولی بعد بازم دلش نمی آمد و دوباره بغلش می کرد .

این بار چی شنیده بود ؟ با خودش فکر کرد سر این ریسمونه هدایتش دست کدوم پدر مهربون می تونه باشه که  یکهو بی مقدمه براش خوندن: ای نوبهار فاطمه صبر و قرارم ، ای قوت قلب علی دارو ندارم ،تو وارث پیغمبری اولاد حیدر تو از همه دل می بری سالار و سرور ، ای چلچراغ انبیا تاج سر ما بنگر که جان آمد به لب محبوب دلها مولا به جان مادرت رحمی به ما کن ای منتقم بازا و درد ما دوا کن.ای عشق من، ای جان من، ای حب تو ایمان من ،ای مهدی صاحب زمان، ای غایب از چشمان من،پشت وپناهم ؛کن یک نگاهم یا حجت بن العسگری ،دیده به راهم ،جز تو نخواهم یا حجت بن العسگری ،از دوری تو خسته ایم؛ مولا به تو دل بسته ایم؛ چشم طمع از دیگران برتو قسم ما بسته ایم. موقع برگشت فکر کرد؛ اون که تا حالا زبون بدی بوده چی شد که گوش خوبی شد. یه نگاه به خودش کرد و دید اون یه بچه ی آدم بزرگ نماست یه بچه ی کوچولو که هنوزم موقعی که اشتباه می کنه  با ندیدن کارتون خودش رو جریمه می کنه وقتی پارک می ره دوست داره یه پشمک بزرگ بگیره که وقتی می خوردش نوک بینیش تو ی پشمک غرق بشه . هنوزم  دوست داره  دو زانو رو به روی تلوزیون بشینه و از دلقک بازی  مستر بین بلند بلند قهقه بزنه هنوزم وقتی از چیزی ناراحت می شه جلوی اومدن اشکاش رو نمی گیره هنوزم که هنوزه یه کودک به تمام معناست .

.....................

بچگی یعنی :هم گوش و هم زبان

 یه دوست داشتم که گاهی اوقات آدم بزرگا رم به خاطره اینکه یه روز بچه بودن دوست می داشت فقط به خاطر بچه گیاشون .کم ان آدم برزگایی که یادشون نرفته یه روز بچه بودن ،کمترن آدمهای که  بچه بودن رو یه صفت مذموم نمی دونن و برای تحقیر کسی بهش نمی گن خیلی بچه ای . البته تقصیر خودشونم نیست چون اونا خیلی خیلی زندگی رو جدی گرفتن و توش برنده و بازنده رو خیلی راحت با حساب دو دوتا چهارتای عقلی تعیین می کنن .برنده ای که به ذم ما بچه ها بزرگترین بازنده است و بازنده ای که از اون برنده تر از نظر ما وجود نداره. همینه که باعث می شه بهترین زبان بچه ها باشن و بهترین گوش ها ، بچه های آدم نما.

پ.ن :                               

                                              منم مثل انتوان اصلاح می کنم :

از این به بعد

برای تمام بچه ها وبچه های آدم بزرگنما، کوله بار وب نوشت می نویسه.

و از پذیرفتن اونایی که دچار نسیان شدن معذورم به شدت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 17:5  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



 

 

 

 

سوره توبه رسیده است به بسم الله اش..

 

 

 

شاید

هر روز نقابی زده ام روی نقابی؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:43  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



فتح المبین

همگی سوار اتوبوس ها شدیم و عازم دیارنورو غرور،نزدیکای ظهر بود که به فتح المبین رسیدیم.در اولین روزهای جنگ دشمن تا پشت رودخانه ی کرخه جلو آمده بود و تو حاشیه کرخه که مشرف بر شهر شوش و جاده اندیمشک-اهواز بود مستقر شده بود.دقیقا همون جایی که ما توش بودیم ازاتوبوسها که پیاده شدیم هوا یکم ابری بود و جلوی ما یه سردر حصیری و گلی درست کرده بودن و یه آقایی که لباس خاکی تنش بود بهتر بگم یه برادر بسیجی با یه منقل ذغال و سپند دستش به استقبالمون اومد ما جزو اولین گروه های بازدید کننده بودیم به خاطر همین هنوز فرصت نکرده بودن خوب فضا رو مهیا کنن ولی فرقی نمی کرد همین جوری هم خوب بود، از سردر که خواستیم وارد شیم بعضی از بچه ها ادب کردن و کفشهاشون رو در آوردن منم به تبعیت ازشون کفشام رو در آوردم و گرفتم دستم شاید اون موقع یاد« اونی افتاده بودم که آمده بود اتمام حجت کنه و پیام جنگش رو برسونه و بره.  کنار در خیمه که رسید دست برد به کمرش و شمشیر رو جدا کرد داد دست عباس(ع) ادب کرد در محضر بزرگان که با سلاح وارد نمی شن چادر و کنار زد و رو به روی امام نشست ولی هرچی تلاش کرد نتونست چیزی بگه امام فرمود بگو آنچه را که برای آن آمدی ولی اون گفت: من حرفی ندارم فرزند فاطمه من از توام، چه پیغامی، من رو بپذیر» نه که بگم نمی دونم چرا؟نکه بگم من بی اعتقاد بودم  به جبهه و جنگ، نه ،ولی برای امثال من که تمام روزهام به شلوغی های بی خود می گذشت و به قول اون روزای خودم من نسبتم رو با درس و دانشگاه فهمیده بودم وراه زند گیم رو تو خوندن ایسم های مختلف اونم نصفه نیمه و فلسفه ی علم و هزار تا برنامه شاد و سرگرم کننده و بی خود دیگه پیدا کرده بودم اومدن وقدم زدن تو یه کوپه خاک یکم عجیب و شاید به زعم بعضی از دوستان منورالفکرم مسخره بود ولی من فقط ادب کردم واین قدم کوچیک باعث شد که قلبم آماده شه برای درک کردن واینکه یکم بی واسطه تر بشنوم ولمس کنم. وقتی پات روی ترکشهای باقی مونده از اون زمان سر می خوره و درد نمکی هم می گیره تازه می فهمی که یه چیزای دیگه ای هم هست که تو ازشون بی خبری ،وقتی تو تونل های خاکی فتح المبین راه میری کنار تل خاک ها گلهای ریز زرد وقرمز و که می بینی فکر می کنی شاید اون موقع یه بسیجی مخلص چفیه اش و رو سرش کشیده وبه این خاکها تکیه زده و یه قرآنم دستشه و داره قرآن می خونه و در همین حال یه خار میشینه تو پات و تو رو یاد پاهای ضعیف و کوچیک عزیز سه ساله ی حسین(,) می ندازه و همین قرار رو ازت می گیره شاید وقتی داره صدای توپ وخمپاره از بلندگو پخش می شه تو فقط باید چشماتو ببندی و بالهات و به وسعت آسمون دلت باز کنی و به لحظه ی پرواز فکر کنی و چند تا قطره اشکی که دوست نداری هیچ نامحرمی ببندشون هیچ کس به جز میزبانی که داره تو رو برا ملاقات آماده می کنه ملاقات با خود خداییت که البته تو هنوز نمی دونی کیه . احساس می کردم پاهام به فرمان من نیست وسرگردون بودم و تنها هادی من دستای گرم قمری بود.صدای شلیک از بلندگو پخش می شد ومن به اطمینان اینکه دستام تو دستای قمریه چشمام رو بستم و به خاطر آوردم چند روز قبل از عملیات بود شهید باقری طراح اصلی عملیات، شیوه حفر تونل وکانال تو زمینهای رملی و دور زدن دشمن رو پیشنهاد می ده و با این نظرش کلی فرمانده ها رو به درد سر میندازه طوری که حاج احمد متوسلیان و فرمانده محسن وزوازی مجبور می شن خودشون چند روزی برای شناسایی تو منطقه حاضر باشن حاج همتم با طرح فریب رادیویی محل استقرار و عدوات دشمن رو شناسایی می کنه دلشوره ای بین فرمانده ها هست محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران و فرمانده وقت نیروهای زمینی ارتش امیر سپهبد صیاد شیرازی بالاخره با مشورت با امام برای طلب خیر به قرآن رجوع می کنند و فرمانده رضایی قرآن رو باز می کنه آیات سوره فتح میاد«انا فتحنا لک فتحا مبینا» اسم عملیات فتح المبین میشه وعملیات با رمز یا زهراساعت 30دقیقه ی بامداد دوم فروردین1361شروع می شه .دو گردان از سپاه و دوگردان از ارتش بدون درگیری با دشمن از خطوط مقدم نیروهای عراق می گذرن وتوپخونه ی دشمن رو دور میزنن اونقدر این کار رو با هوشیاری و احتیاط انجام می دن که دشمن متوجه حضورشون نمی شه وقتی نزدیک توپخانه عراق میشن دشمن مشکوک می شه و شروع به تیراندازی و منور زدن می کنه بعد از یک ساعت ونیمی که از شروع عملیات میگذره دشمن خبردار می شه که مورد حمله قرار گرفته و توپخانش در حال سقوطه .مسئول توپخانه با التماس از فرمانده رده بالا می خواد که براشون نیروی کمکی بفرسته ولی فرمانده مسخره اش می کنه و می گه: جلوتر از شما چندتا گردان زره ای هست چه طور می شه که ایرانی ها از اونا رد شده باشن و به شما رسیده باشن و مسئول توپخانه رو به مصرف مشروب متهم می کنه و همه ای این دیالوگ ها از پشت بی سیم شنیده می شده تا اینکه بالاخره بچه ها به گردانای عراقی حمله می کنن و حمله علنی می شه این عملیات تو سه مرحله تا روز هفتم فروردین طول می کشه و حاصلش دشت عباس و 650کیلو متر از خاک ایران و 25000نفر کشته و زخمی عراقی و 15000نفر اسیر می شه .هرچند که خیلی از عزیزای دلمون رو تو شیارهای المهدی و شیخی و شلیکا از دست دادیم ولی  بچه ها تونستن ضربه ی مهلکی به دشمن بزنن و این شد که فتح المبین فتح المبین شد . به آخرای شیارها و تونل ها رسیده بودیم  جلوتریه وضو خونه ی صحرایی درست کرده بودن دست و رومون روشستیم و رفتیم برا نماز ظهر حاج آقای بذله گو و خوش مشرب ما پیش نماز بود و اول نماز چند تا تیکه ی آبدارنثار برادران بسیجی کرد و بعد پرده رو زد کنار اومد روبه روی خانم ها ایستاد و شروع کرد از طیب تعریف کردن که تو جریان انقلاب مشروطه دستگیر وشهید شده بود اوایلش شانهمامون از زور خنده تکون می خورد ولی کمتر از 2دقیقه  طول کشید که  صدای گریه بچه ها بلند شد و شانه ها تکون می خورد ولی این بار از زور غم و حسرت و جاموندگی، همون جا ناهار رو آوردن قرمه سبزی بود شروع کردیم به جمع کردن سفره که متوجه شدیم یه سری از دوستان دارن کنسرو لوبیای باقی مونده از شام رو می خورن بهشون غذا نرسیده بود  و هیچ کس اعتراض نداشت به جز بچه های غرغروی دیشبی. از محوطه خارج شدیم داشتیم می رفتیم سمت اتوبوس ها که یه خانم  با یه پرسشنامه جلومون سبز شد من وقمری عادت داریم به پرسشنامه پر کردن چون تا حالا نشده تو حیاط دانشکده بشینیم و یه خانم یا آقای کمی تا قسمتی باشخصیت پرسشنامه بهمون نده پرکنیم پرسشنامه ها برای امتداد بود و یکم پایین تر دو تا برادر یه سری محصولات فرهنگی بهمون دادن و گفتن اگر که دوست داریم عضو امتداد شیم  فرمهای عضویتشون رو پر کنیم بالاخره خان امتداد رو هم پشت سر گذاشتیم و سوار اتوبوس ها شدیم و این بار جاده خرمشهر و مقصد..

............................

از نخلستان تا خیابان

دیروز د خیابان زنی را دیدم که مانتوها سبک سامورایی را تبلیغ می کرد با آستین های تنگ مخصوص آنان که با تیمم نماز می خوانند!

من خبر موثق دارم هنوز در بیمارستان بلوار کشاورز هیچ کشاورزی را پذیرش نمی کنند!

باور کنید حمام های سونا ما را بی بخار بار می آورند.

ای کاش دنده اخلاصمان نمی شکست

ای کاش سجاده ایمانمان نمی پوسید.

بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم.

ما چقدر زود دچار فراموشی شدیم.

باورکنید پیش تر بهتر از این بودیم.

بیایید استغفار کنیم.

خدا ما را خواهد بخشید.(علیرضا قزوه)

....................................

  نابغه های جبهه                                                                                 

کی باور می کرد حسن باقری(افشردی) دانشجوی 25ساله رشته حقوق دانشگاه تهران با تاسیس واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران مسیر چنگ رو عوض کنه. طرح ها و راهبردایی که هر کدومش باعث موفقیتهای بزرگ تو جبهه ها می شدو ادغام نیروهای مردم با ارتش تو عملیات ثامن الائمه که معجزه کرد .عملیات فتح المین و طرح دورزدن دشمن، آماده کردن 40هزار نیروی جنگی برای پس گرفتن خرمشهر. همون فرمانده ای که سال 59 به عضویت سپاه در میاد و در زمینه شناسایی و مقابله با گروهک های منحرف دست به فعالیت می زنه و همون جا هم اسم مستعار حسن باقری رو بهش می دن کسی که فرمانده ستاد جنوب بوده جانشین فرمانده علمیات طریق القدس بوده و فرمانده قرارگاه نصر درعملیات فتح المبین ،بیت المقدس و رمضان بوده جانشین فرماندهی نیروهای زمینی سپاه ، پایه گزار آرشیو جنگ ،ترجمه اسناد دشمن،پایه گزاری سیستم شنود ارتباطات دشمن بوده  واین در حالی بود که وقتی همسرشون از او راجع به مسئولیتش در جبهه می پرسن جواب می دن:«من سقای بچه های بسیجی ام» و این مرد بزرگ روز نهم بهمن سال 61 در حال شناسایی وآماده سازی والفجر مقدماتی به همراه چندنقر از همرزمهاشون شهید می شن در حالی که 27سال بیشتر نداشتن و آخرین کلماتشون بعد ازشهادتین «یا حســـــــــین» بوده .

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 5:42  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



ساعت 5قراربود حرکتمون باشه،سوار قطار شدیم و اونجا بود که من فهمیدم یکم زیادی بارو بندیل دارم و بهتر بود یکم سبکبارتر راهی سفر میشدم قبل از گیت کارتهاممون رو بینمون پخش کردن (روی کارتها مون عکس یه سربازداخل سنگر بود که به سرشون ترکش خورده بودوعلاوه بر نام ونام خانوادگی نام اتوبوس هم روش قید شده بود:شهید خرازی و زیر مشخصات نوشته بود دانشکده حقوق و علوم سیاسی و اکو )قبلا هم گفته بودم از اونجایی که ما به عنوان فعال فرهنگی می آمدیم نمی تونستیم با بچه های علوم اجتماعی باشیم و اسممون تو لیست حقوقیا بود آشنا هامون تو علوم اجتماعی بودن و ما با بچه های ادبیات عیاق شدیم به شدت. کلا هرچ و مرج خوشایندی بود شام کنسرو لوبیای سرد بود یه سری از دوستان غرغر کنان غذا رو می خوردن و ما فقط لبخند می زدیم ، تمام شب من وقمری از پنجره بیرون رو نگاه می کردیم و حسرت می خوردیم که چرا تو روز از این منطقه ها رد نشدیم آبشارها و کوهای لرستان عجب دیدنی بود ساعت داشت به 7 صبح نزدیک می شد همه  ناراحت وهیستریک شده بودن و مدام خودشون رو به در و پنجره ی واگن می کوبیدن که چرا برا نماز نمی ایسته وهمه حول قضا شدن نمازشون رو داشتن قمری کنارم نشسته بود و با یه تیکه روزنامه و یه بطری آبمعدنی داشت یادم می داد چه طور وضو بگیرم.بالاخره قطار تویه ایستگاه ایستاد و همه دوستان طی یک عملیات 2دقیقه ای قطار رو به مقصد وضو خونه ترک گفتند و ما شاهد سعی بین وضو خونه و نمازخونه دوستان بودیم به اندیمشک که رسیدیم اتوبوس ها منتظر بودن ساعت 8 بود و اتوبوس شهید خرازی دوتا سرپرست گل داشت یه زن و شوهر نازنین که از دانشجوهای سابق روانشناسی علامه بودن به همراه پسر گلشون که به خاطرش دو دقیقه در میون اتوبوس توقف داشت و خواهرخانم سرپرست هم به عنوان پرستار بچه با ما همراه شده بودن جو صمیمی و خوبی بود ما کسی رو نمی شناختیم ولی این ناشناس بودن  زیاد طول نکشید روده بزرگه مشغول سرو روده کوچیکه بود که به دو کوهه رسیدیم.

دو کوه هفت کیلو متری شمال شهر اندیمشک و 160کیلو متری شهر اهواز بود رو سردرش دوتا اسم نوشته شده بود حاج ابراهیم همت و جاوید الاثر احمد متوسلیان. داخل که شدیم بهمون خبر دادن که صبحانه رو مهمان دو کوهه هستیم و بعد عازم می شیم بعد از نجات پیدا کردن از گرسنگی یکم فراغت پیدا کردم تا اردوگاه رو بفهمم،«دوکوه»آخرین ایستگاه قطار بود بچه ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می شدن دو کوه نام آشنای همه ی رزمندها بود پادگانی که زمان جنگ متعلق به ارتش بود ولی بخش جنوبی اون سهم سپاه بود.

یکم که خوب گوشات رو باز می کردی می تونستی بشنوی : همه بودن ،اصفهانی ،اراکی ،همدانی،خراسانی ،همه با هم ورزش صبحگاهی رو انجام می دادن  با لهجه های مختلف یک ..دو ..سه .. شهید! .صدای شهید گلستانی رو می شنیدی :«اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار.» یکم خوش سلیقگی به خرج داده بودن و تابلوهای تیپ ها و گردان ها را هنوز برنداشته بودن.حمزه..کمیل.. میثم.. سلمان.. مالک.. عمار..دو کوه سردار زیاد داشت حاج احمد متوسلیان، حاج همت ،رضا چراغی،یداله کلهر،غلام رضاصالحی،عباس کریمی،محمود شهبازی،محسن وزوایی،علیرضا نوری،سعید مهتدی، سعید سلیمانی،وخیلی های دیگه...سرزمینی که فقط دلدادگان حریم وصل به اون راه پیدا کردن و حالا ما هم محرم این حریم شده بودیم. می گفتن به دو کوه که رسیدی چشم دلت رو باز کن تا ببینی که به استقبال تو اومدن و حالا من سرگشته تازه یه تلنگری به خودم زدم که تو کارو زندگی ات رو برا چی ول کردی آمدی اینجا؟ اینجا چه فرقی می کنه با جاهای دیگه؟ و سوال پشت سوال بود که بی جواب می موند و من هنوز نفهیده بودم چی میگذره .. عازم کجا شده بودم.. دومرتبه سوار اتوبوس ها شدیم و این بار مقصد..  

.....................

قدمگاه نخست دوکوهه

از یکه سو باید بمانیم تا شهید شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.هم باید امروز شهید شویم تا آینده بماند.هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم.

عجب دردی!چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم.

.....................

             حاج احمد متوسلیان      

سال1332به دنیاآمد در محله امام زاده اسماعیل خیابان مولوی تهران سال 1351تحصیلاتش رو در رشته برق تمام کرد مشغول به کار شد و سال 57به بهانه ماموریت به شهرستان خرم آبادعزیمت کرد تا درآنجا فعالیت مخفیانه خودش ادامه بده تا در روز15/6/57 در حالی که مشغول تکثیر اعلامیه بود دستگیر شد ولی در آذرماه 57آزاد شد.بعد از پیام امام خمینی درباره کردستان آشوب زده به دست ضد انقلاب، به همراه 66 نفرعازم کردستان شد و داوطلبانه به شهر بوکان ازشهرهای استان کردستان رفت و توانست شهرهای کردستان رو از وجود اشرار پاک کنه .درزمستان 58نیروهای تحت فرماندهی او وارد پاوه شدند وبا حکم محمد بروجردی او به عنوان اولین فرمانده سپاه پاوه منصوب شد و به احمد ماموریت داده شد تا شهر مریوان را هم از وجود ضد انقلاب پاکسازی کند احمد با موفقیت این عملیات را به پایان برد و خودش مسئولیت سپاه این شهر را برعهده گرفت در سال 60عملیات آزاد سازی ارتفاعات نوار مرزی غرب مریوان از شمال تاجنوب آغاز شد که با موفقیت به پایان رسید.در شامگاه یازدهم تیر1360احمد موفق به آزاد سازی ارتفاعات قوچ السلطان شد که نفطه الحاق خاک عراق به ایران بود بعد از عملیات های بیت المقدس که در اردیبهشت61انجام گرفت احمد برای دیدار با خانواده شهدا عازم تهران شد این زمان مصادف شد با حمله به لبنان و مواضع نظامیان سوریه و احمد متوسلیان و همرزمانش برای کمک به مردم سوریه و لبنان آماده حرکت به سوریه شدند.ظهر روز چهاردهم تیر61،قبل از اینکه به سفارت ایران در بیروت برسند،هنگام عبور از ایست بازرسی برباره در شمال بیروت ،اتومبیل آنان توسط مزدوران حزب فلانژ متوقف شد و چهار سرنشین خودرو که یکی از انها حاج احمد بود به رغم مصونیت دیپلماتیک توسط عمال رژیم تروریستی اشغالگر قدس گروگان گرفته شدند و هنوز از سرنوشت ایشان خبری نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:58  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



چند وقتی بود که بهم داده بودن بخونم ولی نمی دونم چرا اصلا دستم نمی رفت بخونمش کارام خیلی پیچ در پیچ شده بود انتخابات انجمن علمی برنامه های عقب افتاده بچه ها، کاندیدها و مشقاتشون، کلا تا آخر اسفند ماه وقت برا سر خاروندنم نداشتم ولی 7اسفند 87 بود فقط من و بابا خونه بودیم از اونجایی که هیچ کس تو خانواده ما از تنهایی خوشش نمی یاد بابا هم مدام صدام می زدن که بیام باهاشون شاید یه دست شطرنج بازی کنم و شاید یه فیلم خوب ببینم و شاید دوباره عینکشون رو گم کرده بودن و باید به مدد هم حدس می زدیم کجا گذاشتنش درست خاطرم نیست. بلاخره مدام اصرار به داشتن من از اتاق بیام بیرون ولی من ده صفحه از کتاب رو شروع کرده بودم و اصلا نمی تونست بذارمش زمین اینکه می گم اصلا نمی تونستم نکه فکر کنید اختیاربود نه ، واقعا نمی تونستم بذارمش زمین مدام می گفتم:بابا دو دقیقه ی دیگه الانه میام .

........................

شانزده آبان گاردی ها جلوی تظاهرات را گرفتند.ما فرار کردیم.چند نفر دنبالمان کردند.چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم.یک لحظه موتورسواری که از آن جا رد می شد،دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش.پاهام می کشید روی زمین.کفشم داشت در می آمد.چند کوچه آن طرف تر نگه داشت.لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.پرسید«اعلامیه داری؟» کلاه سرش بود. صورتش را نمی دیدم. گفتم «آره» گفت:«عضو کدام گروهی؟» گفتم:«گروه چیه؟این ها اعلامیه امامند.» کلاهش را بالا زدو گفت« تو اعلامیه امام پخش می کنی؟» به م برخورد. مگر من چه م بود؟چرا نمی تونستم این کار رو بکنم؟ گفت:«وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته،چرا این کار را می کنی؟این وضع است آمده ای تظاهرات؟» و رویش را برگرداند.من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود خب.آن موقع که عیب نبود تازه عرفم بود...گفت:«برو یکی از اعلامیه های امام را بخوان ببین توش چی نوشته بعد بیا دنبال این کارها» نتونستم ساکت بمونم تا اون هر چی دلش می خواد بهم بگه. گفتم:«شما که پیرو امامید امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ من هم روسری داشتم هم چادر از سرم کشیدند.»گفت:راست می گی؟» گفتم:«دروغم چیه اصلا شما کی هستی که من به شما دروغ بگم»گفت:«بمان تا برگردم» ولی من دنبالش رفتم تا ببینم چکار می کنه.حساب دو سه تا از مامورا رو رسیدن و شیشه ماشینشونو خورد کردن و چادر و روسری من رو که همون بغل بود برداشت و برگشت.نمی خواستم بدونه دنبالش اومدم سریع برگشتم.رسید بهم روسری رو داد دستم و گفت:«باید می فهمیدن چادر زن مسلمون را نباید از سرش بکشند.» اعلامیه ها رو گرفت و گفت:«این راهی که می ری خیلی خطرناک مواظب باش، خانم کوچولو...» ورفت .... یک بار دیگه هم دیدمش.بیست و یک بهمن از دانشکده ی پلیس اسلحه برداشتیم. من  سه چهارتا ژ-سه انداختم روی دوشم و یک قطار فشنگ دور گردنم. خیابان ها سنگربندی بود. از پشت بام ها می پریدیمو ده دوازده تا پشت بام را در کردیم.رسیدیم به خیابان آنجا هم سنگر زده بودند هر چه آورده بودیم دادیم. منوچهر آونجا بود صورتش رو با چفیه بسته بود و فقط چشم هاش پیدا بود گفت«بازم تویی» فشنگ ها را از دستم گرفت.خندید و گفت:«اینا چیه؟ با دست پرتشون کنیم؟» فشنگ دوشکا با خودم آورده بودم فکر کردم چون بزرگتر بیشتر به درد می خوره. گفتم« اگر به درد شما نمی خوره،می برمشان جای دیگه» گفت« نه نه دستتون درد نکنه فقط زود از اینجا برین»بعد انقلاب سرم گرم بود با درس و مدرسه، کلاس خیاطی و زبان هم می رفتم یه روز تلفن زنگ زد با لطیفه خانم کارداشت خونشون تلفن نداشتن رفتم صداش کنم .در حیاط باز بود رفتم تو منوچهر نشسته بود تو حیاط منو که دید رفت تو. لطیفه خانم گفت« فرشته جان کجا می ری؟» گفتم«کلاس» گفت:«وایسا منوچهر می رسونه». چند باری مار رو تا کلاس رسوند ... تا اینکه یه روز در ماشین رو قفل کرد نذاشت پیاده شم گفت :«تا به همه حرفام گوش نکنی نمی ذارم بری» منوچهر شروع کرد به حرف زدن گفت:«اگر قرار باشه این انقلاب به من نیاز داشته باشه و من به شما،من می رم نیاز انقلاب و کشورم رو ادا کنم بعد احساس خودم را ولی به شما یک تعلق خاطردارم.» گفت« من مانع درس خواندن و کارکردن شما و فعالیتهاتون نمی شم به شرط این که شما هم مانع نباشید.» گفتم«اول بذار من تایید کنم بعد شما شرط بگذار.» تا گوشاش قرمز شد چشمم افتاد تو آینه ی ماشین چشاش پر اشک بود طاقت نیاوردم گفتم:«اگه جوابتون رو بدم نمی گید این دختره چه قدر چشم انتظار بود؟»از تو آیینه نگاه کرد. گفتم«من که خیلی وقته منتظرم شما این حرف رو بزنید.» باورش نمی شد.قفل در رو باز کرد و من پیاده شدم سرش را آورد جلو و پرسید: «از کی؟» گفتم:«ازبیست و یک بهمن تا حالا.».ازدواج کردیم.تازه اومده بودیم سر زندگیمون که جنگ شروع شد. اول دوم مهر ماه بود که سر سفره ناهار از رادیو شنیدیم سربازهای منقضی رو پنجاه و شش را ارتش برای اعزام به جبهه خواسته .بعد از ظهر یه کوله پشتی خاکی خرید و آورد خونه شام رفتیم فرحزاد اونجا بهم گفت که فردا عازمه.سالهای جنگ و سختی هاش یه طرف دوری از منوچهر برام خیلی سخت تر بود بالاخره تونستیم یه خونه تو شوش بگیریم و من و علی( پسرشهید مدق ) بریم نزدیک منوچهر.عملیات کربلای پنج حاج عبادیان شهید شد منوچهر هم اونجا شیمیایی شد کشته شدن حاجی خیلی براش سخت بود خیلی به هم نزدیک بودن.بعد از جنگ و فوت امام زندگی ما آدمای جنگ وارد مرحله ی جدیدی شد .نه کسی مارو می شناخت نه ما کسی رو می شناختیم.انگار برای این جور زندگی ساخته نشده بودیم خیلی  چیزها عوض شد. منوچهر می گفت«کس که باهاش تا دیروز توی یه کاسه آب گوشت می خوردیم، حالا که می خواهیم بریم توی اتاقش، باید از منشی و نماینده و دفتردارش وقت بگیریم.»سال شصت ونه،چهاربار رفت منطقه.آن قدر حالش خراب شد که خون بالا می آورد.با آمبولانس آوردندش تهران و بیمارستان بستری شد.دکتر تشخیص سرطان پیشرفته روده رو داده بود که به معده زده جواب کمیسیون سپاه هم اومد جانباز نود درصد هرچند که تا حالا زیر بارش نرفته بودن و می گفتم که مریضیای منوچهر مادر زادی منوچهر هم می خندید و می گفت:«وقتی با دنیا آومدم بدنم پر از ترکش بود خب راس می گن.»قبل از عملش نگام کرد و گفت:«تا آخرش هستی؟»گفتم:«هستم» همش با خودم  فکر می کردم نکنه برنگرده.عمل انجام شد رفتم دم اتاق ریکاوری توی اتاق شش تا تخت بود دوتا از مریض ها داد می زدن یکی استفراغ می کرد یکی اسم زنی رو صدا می زد و دو نفر دیگه از درد به خودشون می پیچیدن تخت آخر منوچهربود به سینه اش خیره شدم بالا و پایین نمی آمد برگشم به دکتر نگاه کردم و منتظر شدم گفت:« موقع بی هوشی روح آدم ها خودش رو نشون می ده روحش صاف صاف»گوشم رو نزدیک لبای منوچهر که تکون می خورد بردم داشت اذان می گفت.بعد از اون باید شیمی درمانیش می کردن نذاشتم بفهمه. همه زندگیم شده بود منوچهر یادم رفته بود هدی و علی رو ثبت نام کنم(بچه های شهید مدق) .علی اول راهنمایی بودهدی اول دبستان.جام کنار تختش بود  پای تخت خوابیده بودم که شب از صدای «یـــا حــــسـین » گفتنش بیدار شدم خواب دیده بود خیس عرق بود .خواب دیده بود چلچراغ محل رو بلند کرده بود .چلچراغ سنگین بوده استخواناش میشکنه .صدای شکستنشون میاد و همه دندوناش می ریزه تو دهنش. خوابش رو برا یکی از دوستاش که آمده بود ملاقات تعریف کرد اون برگشت گفت:«تعبیرش اینه که شما از راهتون برگشتین.پشت کردین به اعتقاداتتون.» اون روزا خیلی به ما ایراد می گرفتن حتی تهمت هم می زدن چون ریشای منوچهر به خاطر شیمی درمانی ریخته بود و من برای این که بتونم زیر بغلهاش رو بگیرم و راه ببرم چادرمو سر نمی کردم .منوچهر خیلی اذیت می شد به خاطر همین زنگ زدم به یکی که تعبیر خواب می دونست گفت:«شهادت . شهادتی که سختی های زیادی داره»بلاخره فهمید شیمی درمانی می شه رفته بود از کرخه تاراین رو دیده بود فهمیده بود خیلی ناراحت شد که بهش دروغ گفتم همش خودش رو شماتت می کرد و می گفت حتما خودش ضغف نشون داده یا ترسو به نظر رسیده .از تلوزیون آمدن خونمون از منوچهر خواستن خاطراتش رو بگه . دوسه ماهی طول کشید ولی از پخش خبری نشد.یه شب منوچهر صدام زد تلوزیون داشت از شهید مدنی یه برنامه نشون می داد از بیمارستان تا شهادت و بعد هم مراسم تشییع اونم شیمیایی بود منوچهر گفت:« حالا فهمیدم این ها منتظرند من کارم تموم شه » چشماش پر اشک بود دستش را آورد بالا با تاکید به من گفت « اگه این بار زنگ زدن بگو بدترین چیزی اینه که آدم منتظر مرگ کس دیگه ای باشه تا ازش سوژه درست کنه هیچ وقت بخشیدنی نیست.» منوچهر سال هفتاد و سه رادیوتراپی شدتا سال هفتاد و نه نفس عمیق که می کشید می گفت:«بوی گوشت سوخته رو از دلم حس می کنم» این دردها را می کشید اما توقع نداشت که ازیه دوست بشنوه که «اگه جای تو بودم حاضربودم از درد بمیرم اما معتاد نشم» منوچهر دوس نداشت ناله کنه راضی می شد بهش مرفین بزنن دوس داشتم با ماشین بزنم پای طرفو بشکنم ببینم می تونه بدون مسکن دوام بیاره یا نه.منوچهر با خدا معامله کرده بود حاضر نشد مفت ببازه.حتی ناله هاش رو.یک شب تلوزیون فیلم جنگی داشت یکی از فرمان ده ها با شنیدن اسم رمز فریاد زد.«حمله کنید.بکشیدشان. نابودشان کنید»یکهو صدای منوچهر رفت بالا که «خاک برسرتون با این فیلم ساختنتون !کدام فرمانده می گفت حمله کنید؟ مگه کشورگشایی بود چرا همه چی رو ضایع می کنید...؟»اون شب تاصبح بیداربود فردا صبح زود رفت بیرون نزدیکای ما دوتا امامزاده هست وقتی برگشت چشماش پف داشت دو تام نون بربری خریده بود گفت حالت چه طوره گفت:«خوبم،ولی خسته ام می خوام بمیرم.»اون روز هر کاری کردم سرحال نشد گاهی از نمازاش می فهمیدم که دلتنگه معولا وقتی دلش تنگه زیاد نماز می خونه دوست داشتم مثل اون باشم می گفت: «اگه دلت با خدا صاف باشه خوردنت،خنده هات،گریه هات برای خدا باشه اگه حتی برا خدا عاشق شی آن وقت که بدی نمی بینی بدی نمی کنی و همه چیز زیبا می شه و مدام تکرار می کرد« نردبان این جهان ما ومنی ست         عاقبت این نردبان بشکستنی ست

                           لیک آن کس که بالاتر نشست           استخوانش سخت تر خواهد شکست.»

برام سوال بود که چرا این و می خونه اون که با کسی کاری نداشت.پستی نداشت.می گفت:«برا نفسم می خونم» اما من نفسانیت نمی دیدم یادمه می گفت:وقتی من رو گذاشتین تو قبر یه مشت خاک بپاش تو صورتم برای این که به خودم بیام ببینم دنیایی که برا بدست آوردنش معصیت می کردم یعنی همین.»حال منوچهر روز به روز وخیم تر می شد. یه روز در زدن فریبا(خواهر همسر آقای مدق)گفت که یه آقای آمده منوچهر را ببینه. چادر سرم کردم و در را باز کردم مردی «یــاالله»گفت و آمد تو. علی را صدا زدم تا ببینه کیه. دیدم آمد و کنار منوچهر نشست یه دستش رو گذاشته بود روی سینه منوچهر یه دستشم گذاشته بود روی سرش و دعا می خوند من وعلی بهت زده نگاه می کردیم.آمد طرف ما پرسید«:شما هانم ایشون هستین؟»گفتم بله .گفت:«چهل تا زیارت عاشورابخون وبا صد تا لعن و صد تا سلام اولش هم دو رکعت نماز حاجت بخونو بین دعا صحبت نکن»توی دلم فقط امام زمان رو صدا می زدم گفتم کجا می رین اصلا از کجا اومدین گفت:«از جایی که دل آقای مدق آنجاست.»می لرزیدم گفتم:«شما من رو کلافه کردید بگید کی هستین؟»گفت :«به دلت رجوع کن»با علی از پشت پنجره توی کوچه رو نگاه کردیم از خانه که رفت بیرون یه خانم همراش بود منوچهر توی خونه هم او رو دیده بود ولی ماندیده بودیم. منوچهر دراز کشید تا شب آب و غذا نخورد تا صبح رو به قبله نشست و با حضر ت زهراحرف زد.می گفت:« من شفا خواستم که اومدین من رو شفا بدین؟ اگه بدونم شفاعتم می کنید نمی خوام یک ثانیه ام دیگه بمونم تا حالا که ندیده بودممتون دلم با فرشته و بچه ها بود ولی الان دیگه نمی خوام بمونم.»چهل شب با هم عاشورا خوندیم روزهای آخر منوچهر بیشتر حرف می زد من گوش می دادم ظهر سه شنبه غذا خورد و خون و زرد آب بالا آورد به دکتر شفاییان زنگ زدم گفت:«زود بیاریدش بیمارستان»رفتنی خونه رو نگاه کرد و گفت:«دو روز دیگه تو برمی گردی» وقتی رسیدیم بیمارستان به دکتر گفتم پچیزیش نیست و یه سرم بزندی برمی گردیم خونه ولی منوچهر گفت :«بستریم کنید» تا تختش رو دید یه نفس راحت کشید که رو به قبله اس. وقتی دراز کشید سیاه شد بهم گفت« فرشته دیگه وقت وداع است»گفتم:«اصلا حرفتشم نزن» گفت:«بذار خوابم رو بگم بعد خودت بگو اگه جای من بودی می موندی تو دنیا؟» حاج عبادیان و بچه ها رو خواب دیده بود که دور یه سفره نشستن حاجی گفته بوده: ببین چندتا مهمون رو منتظر گذاشتی .بغلش کرده بود و حاجی بهش گفته بود با فرشته  وداع کن. بگو دل بکنه آون وقت می آیی پیش ما ولی به زور نه. گفتم من آمادگی ندارم گفت« اگه مصلحت باشه خدا راضیت می کنه، حالا می خوام حرفای آخرم رو بزنم،فرشته دوست ندارم بعد از من دوباره ازدواج کنی.» گفتم: «به نظر تو،درسته که  آدم با کسی زندگی کنه اما روحش با کس دیگه ای باشه؟» گفت:«نه» گفتم:«پس برای من هم امکان نداره دوباره ازدواج کنم.» صورتش رو برگردوند رو به قبله وسه بار از ته دل خدا رو شکر کرد . دکتر شفاییان رو صدا زدم گفت:«نمی دونم چه طور بگم،آقای مدق تا شب بیشتر زنده نیستن ریه سمت چپشون از کار افتاده قلبش داره بزرگ می شه و ترکش داره فرو می ره توی قلبش.»از اون لحظه دیگه اشک چشام خشک نشد.همه آمده بودن هدی طاقت نیاورد گفت ببریدم خونه بردنش خونه یه دفه کف اتاق رو نگاه کردم دیدم پر خونه آنژیوکت از دست منوچهر درآمده بود و خونش می ریخت روی زمین پرستار داشت دستش رو می بست که صدای اذان بلند شد منوچهر حالت احترام به خودش گرفت و دستش رو زد توی خونها که روی تشک ریخته بود و کشید به صورتش پرسیدم:«منوچهر جان ،چه کارمی کنی» گفت:«روی خون شهید وضو می گیرم.»رو رکعت نماز خوابیده خواندو دستش رو انداخت دور گردنم بهم گفت ببرمش غسل کنه منم گفتم نمی خوام اذیت شه پرستارومن لباساش رو عوض کردیم بعد یه لیوان آب گرفت وبا دست راست ریخت تو سرش جایی از بدنش نمونده بود که خشک باشه تا نوک انگشتای پاش خیس شده بود. همدیگرو بغل کردیم و گریه کردیم گفت:«تو رو به خدا، تو را به جان عزیز زهرا دل بکن» دست رو بالا آوردم و گفتم«خدایا من راضیم به رضایت. دلم نمی خواد منوچهر بیشتر از این غذاب بکشه.»منوچهر لبخند زد و شکر کرد.ریشاش در اومده بود و پرشده بود از این بابت خوشحال بود  دهنش خشک شده بود آب ریختم تو دهنش ولی نتونست قورت بده آب از کنار لبش ریخت بیرون ولی به «یـــا حســــــین » قشنگ گفت.از تخت که بلندش کریم کمرش زیر دستام لرزید.منوچهر دعا کرده بود که آخرین لحظه روی تخت بیمارستان نباشه و مستجاب شد و مستجاب شد.

........................

اینک شوکران1مدق به روایت همسر شهید

مریم برادران /دبیر مجموعه کورش علیایی/انتشارات روایت فتح

منوچهر مدق تولد:31خرداد1335/ازدواج با فرشته ملکی 1359/شهادت:2آذر1379/

.........................

کتاب تموم شد و من فقط یه صدا می شنیدم صدای هق هق بلندم و اشکایی که.. و بابا مثل همیشه... اون موقع اصلا فکرشم نمی کردم که این اشکای ناقابل از سرسوز دل قراره دعوت نامه ی سفرمن  بشه به دیار نخلهای روزه دارو کاملا بی اطلاع از سفر بچه و ثبت نام برای سفر روز بعدش بچه ها خبردادن که کاروان راهیان نور قراره 13 اسفند ماه حرکت کنه و ظرفیت خالی فقط 3تا هست و ما هم مشمول نمیشیم چون اولویت با ترم یکی هاست من تونست از طریق یکی از دوستام تو خانه فرهنگ به عنوان فعال فرهنگی ثبت نام کنم و 11 اسفند اطلاع دادن که دوتام جا خالی دارن، منم پیش دستی کردم و بلافاصله هزینه دوتا از دوستام رو پرداخت کردم و ثبتنامشون کردم برای همسفری از اون جاییکه من 3تا گروه دوستی متفاوت از نظر عقیدتی و سنی و .. در دانشگاه دارم دو تا از دوستای سن بالایی به عنوان فعال فرهنگی و دوتا از دوستای همسنم معمولی ثبت نام کردن قرار شد که همه با هم بریم ولی من ماتم گرفته بودم چطور این اضداد رو با هم جمع کنم و کلا بی خیال هرچی کاروعقب افتادگی وبرنامه روز زن و انتخابات و ..شدم. روز قبل از سفر دو تا  دوست همسن و گل و بلبلم به سمعمان رساندند که قرار نیست با من هم سفر شن.این رو هم علارقم ناراحتی بسیار به صبوری گذراندم و نوبت رسید به توشه راه ،از اونجایی که مامان جون عزیز دل بنده ترس و دلشوره ای زیاد از حد، مادرانه دارن و مدام می ترسن یه بلایی سر دختر خول و دیونشون بیاد من می بایست یه پرسه ی چند روزه طی می کردم تا رضایت سفر بگیرم ولی به مدد یارغار من بابایی این مرحله با چند ساعت صحبت روشنگرانه با موفقیت انجام شدو بنده بار سفر بستم و عازم سفرشدم هنوز به راه آهن نرسیده بودم که یکی از دوستان نگرانی های بنده رو در زمینه برنامه 8مارس تشدید کردن و من با دلی نگران و قلبی نا آرام به راه آهن رسیدم اونجا متوجه شدم که یکی دیگه از دوستان هم نمی تونه بیاد و این طوری شد که من و قمری با هم تنها شدیم من و قمریم ..قمری ...همه ی این صغری کبری چیدنام در مورد دوستام برای این بود که بگم من و قمریم تنها شدیم و من می دانم و او هم می داند که هیچ چیز در این عالم تصادفی نیست..

قطار به سمت اندیمشک راه افتاد و ما..(ادامه دارد..)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 4:54  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo