بیچاره پدر، حتما از این که فکر می کرد مامان برای سیر کردن اهل خانه ناچار است کار کند، اندوهگین بود. لالا در کارخانه شروع به کار کرده بود. سخت بود که آدم برای کار گرفتن به همه جا مراجعه کند و همیشه هم نومید و با این جواب برگردد:« آدم های جوان تری می خواهیم». از روز عید نوئل به بعد، پدرم را این قدر غمگین ندیده بودم. باید برایش کاری می کردم. چه طور بود آواز می خواندم؟ می توانستم خیلی آهسته بخوانم این کار مطمئنا تنهایی را از او دور خواهد کرد. فهرست ترانه هایم را از فکرم گذراندم و آخرین ترانه ای را که با آقای آریو والدو یاد گرفته بودم به خاطر آوردم. تانگو؛ تانگو یکی از بهترین چیزهایی بود که بلد بودم. آهسته شروع به خواندن کردم:
"زنی سر تا پا ..
شب در روشنایی ماه.
پیکر..."
ـــ زه زه !
ــ بله پدر.
با عجله بلند شدم. حتما پدرم خیلی تانگو دوست داشت و می خواست که بروم و از نزدیک تر بخوانم.
ــ چه می خوانی؟
شروع کردم: زنی ....
این را چه کسی یادت داده؟
چشم هایش برق آشفته ای پیدا کرده بود، مثل این بود که دیوانه شده باشد.
ـــ آقای آریو والدو.
ــ گفته بودم که نمی خواهم همراه او به خیابان بروی.
ابدا این را نگفته بود. حتی خیال می کنم که نمی دانست من کمک ترانه خوان شده ام.
ــ این ترانه را دو باره بخوان
ــ تانگویی است که مد روز شده است: زنی سر تا پا...
یک سیلی دیگر، یکی دیگر، باز هم یکی دیگر، بی آن که خودم خواسته باشم اشک از چشم هایم بیرون می زد.
ـــ خوب باز هم بخوان.
زنی سر تا پا...
تقریبا دیگر نمی توانستم لبهایم را تکان بدهم، تلو تلو می خوردم. زیر سیلی ها، چشم هایم باز و بسته می شد. نمی دانستم که باید دست از خواندن بردارم یا اطاعت کنم... اما در عالم دردی که داشتم تصمیم گرفته بودم؛این آخرین کتکی باشد که می خوردم، آخرین. مردن بهتر بود...وقتی بالاخره دست از زدن برداشت و دستور داد بخوانم.نخواندم.
با تحقیری شدید نگاهش کردم و گفتم: ــ آدمکش!.. فورا مرا بکش . زندان انتقام مرا می گیرد.
آن وقت، پدرم دیوانه از فرط خشم، از روی صندلی گهواره ای برخاست. کمربندش، کمربندی را که دو حلقه فلزی داشت، بازکرد و سرخ شده از فرط خشم، انواع لقب ها را به من داد: حیوان کثیف، کثافت، لات، آدم این طور با پدرش حرف می زند... کمر بند با قدرتی هولناک روی بدنم صدا می کرد. احساس می کردم که دارای هزار دندان خمیده و نوک تیز است که به تمام بدنم فرو می رود ... صدای گلوریا را که برای نجاتم وارد می شد، تشخیص دادم. گلوریا تنها خواهرم که مثل خودم مو طلایی بود. او دست پدر را گرفت و ضربه را متوقف کرد.
ــ پدر،پدر. تو را به خدا، مرا بزن اما دیگر این بچه را نزن او فقط پنج سال دارد.

درخت زیبای من/ژوزه مائورو ده واسکونسلوس/ ترجمه قاسم صنعوی / نشر: راه مانا/1388چاپ هشتم/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشتنش فقط دوازده روز طول کشیده ؛ ژوزه تصمیم اش را گرفته بود تا دوازده روز از سال 1968 را از تقویم و روزهای 48 سالگی اش پاک کند و با ماشین زمان خیالش به آن زمانی که تنها پسر بچه ی 5ساله بود بازگردد با یک دنیا سوال، سوالهای که فقط دانشمندی مانند دایی ادموندو می توانست به آنها پاسخ دهد؛ روزهایی که محله ای از دستش عاصی شده بود و خانواده برای اینکه از شر شیطنتهایش خلاصی پیدا کند یک سال زودتر به مدرسه فرستاده بودش. و خاطرات روزهای تلخ و شیرین کودکی نویسنده که 20 سال تنها شنونده اش خودش بود ولی در پایان این دوازده روز" درخت زییای من" متولد شد برای شندیدن همگانی که شاید دلتنگ خواندن سخنانی از سر صدقند هر چند تلخ. و این است بیان دیگری از فقر که این بار به زبان نویسنده ی پرتغالی روایت می شود به علاوه ی روایتی دیگراز رنج و درد برای از دست دادن دوستی که تنها شنونده ی رازهایش بوده و حالا نیست. داستان این کتاب به نحوی نگاشته شده که متهمی جز فقر برای تلخی اش وجود ندارد حتی زمانی که زه زه( پسرک پنج ساله داستان) مجبور به تحمل سخت ترین تنبه هاست تو نمی توانی از خانواده اش متنفر باشی چرا که خوب نشان داده که علت تام این خشونت فقر است. و زه زه مجبور به تحمل بود چرا که بعضی چیزها را خیلی زود برایش تعریف کرده بودند.
ـــ معمولا قسمتی که برای معرفی کتاب از خود کتاب نقل می کنند جز بهترین قسمت های کتاب محسوب می شه ولی این قسمت از کتاب که من برای نوشتن انتخاب کردم فقط یه قسمت معمولیه و حاصل این فکر که:" با آوردن قسمت های عالی کتاب از جذابیت خواندنش کم نکنم بهتره"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت: قسمتهایی از شعر تانگو که با ... نشان داده شده است برای حفظ شانیت وبلاگ سانسور شده است.