تبليغاتX
کوله بار

 موضوع:دروغ گویی و راست گویی

 پدرم ازمن خواست که درباره ی دروغ گویی و راست گویی مطلبی بنویسم.می گویند دروغ گویی کار بدی است.هیچ کس نباید دروغ بگوید چون دروغ گو دشمن خدا است. من معتقدم دروغ گویی یاری کردن شیطان است ولی راست گویی یاری کردن با خداست.با کلمه ی «اللهُ اَکْبَر» یا کلمه ی «بِسِم الله الرَحمِن الرَحیمْ» شیطان ازشما دور میشود واین کلمات به ما کمک میکنند تا به دیگران دروغ نگوییم .دروغ ما را به سمت جهنم می برد.

جهنم کجاست؟

جهنم همان روزهای بد زندگی ما است که به خاطردروغ گویی درآن گرفتارمی شویم. ولی راست گویی ما را به سمت بهشت می برد.

بهشت کجاست؟

 راست گویی دروازه ی ورود به بهشت است.پس بهشت نتیجه ی روزهای خوب زندگی ما است......../

امیررضا کمالی نژاد

............................................

 دو تا پست قبل از این که یادتون میاد؟ وقتی می گم بچگی یعنی ..منظورم مطلب بالاست مطلبی  که امیررضای ۹ ساله تو وبلاگش گذاشته بود ومن برای فهمش فاصله ای به اندازه ی تمام خاطراتم رو طی کردم و باز هم نصییب واژه بود.. 

                                     

نوستالژی..

 

چقدر زود و چقدر زود، نسیان دامن گیر بنی بشر شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 0:32  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



من گیمپل ابله هستم.به نظر خودم که ابله نیستم ولی این اسمی است که مردم روی من گذاشته اند.هنوز مدرسه می رفتم که این اسم را رویم گذاشتند سرجمع هفت نا اسم داشتم:خنگ، یابو،کله پوک،کودن ، خرفت، احمق و ابله. این آخری رویم ماند بلاهت من چه جوری بود؟ راحت می شد سرم شیره مالید مثلا  یک بار یکی از شاگردهای مدرسه ی مذهبی آمد نان بخرد، و به من گفت:«هی، گیمپل، وقتی تو اینجا ایستاده بودی و با پاروی نانوایی ات نانها را توی تنور پس و پیش می کردی ، ماشیح آمده.مرده ها از قبر آمده اند بیرون.» گفتم:«منظورت چیه؟من که صدای شوفار نشنیدم!» او گفت:« مگری کری؟» و همه با هم فریاد زدند: « ما شنیدیم ، ماشنیدیم!» آن وقت ریتسه شمع فروش آمد تو و با آن صدای گوشخراشش فریاد زد:«گیمپل، پدر و مادرت از قبر آمده اند بیرون و عقب تو می گردند.» راستش خیلی خوب می دانستم که چنین اتفاقی نیافتاده است  ولی با این حال، چون مردم می گفتند، باور کردم آن قدر گیجم می کردند که هر را از بر تشخیص نمی دادم. رفتم پیش خاخام تا به من بگوید چه کار کنم گفت:« در کتاب آسمانی آمده  که بهتر است تمام عمر ابله باشید تا آنکه یک ساعت شیطان باشید تو ابله نیستی آنها ابله اند چون هر کسی که موجب شرمندگی همسایه اش شود، خودش بهشت را از کف خواهد داد.»

...  فرامپل را برای همیشه ترک کردم روی زمین گشتم، و آدمهای خوب لطفشان را از من دریغ نکردند. سالها گذشت؛ پیر شدم و موهایم سفید شد؛خیلی چیزها شنیدم.

شکی نیست که این دنیا دنیای کاملا خیالی است ، ولی فقط یک بار از دنیای حقیقی جدا می شود دم در آلونکی که توی آن خوابیده ام تخته ای است که مرده ها را روی آن می گذارند و می برند.گورکن یهودی بیلش را آماده کرده. گور منتظر است  و کرمها گرسنه اند؛ کفنها آماده اند- آنها را توی کیسه گدایی ام با خودم همه جا می برم. گدایی دیگر منتظر است تا رختخواب کاه مرا صاحب شود . وقتش که برسد. با خوشحالی خواهم رفت هر چیز که انجا باشد واقعی است بدون دردسر، بدون تمسخر بدون فریب خدا را شکر: آنجا سر گیمپل هم نمی شود شیره مالید.

...........

بک مهمانی یک رقص به همراه داستان های دیگر/آیزاک باشویس سینگر/ ترجمه :مژده دقیقی / انتشارات نیلوفر.

آیزاک باشویس سینگر- یکی از دانستانسرایان بزرگ قرن بیستم- است که دنیای داستان هاش دنیای یهودیان اروپای شرقیه، دنیای بسیار غنی و در عین حال بسیار فقیر و عجیب و غریب که از بین رفته و از ریشه در اومده و خاک شده ولی در نوشته های سینگر تو قالب رویا دوباره جون می گیره. داستانهای سینگر شکل حکایت تمثیلی میگیرن و معمولا رنگ اخلاقیات مذهبی و آگاهی طبقاتی دارن و در داستان های اون هیچ چیز ناممکن و قطعی نیست. کتاب یک مهمانی یک رقص مجموعه ی از داستان های کوتاه سینگر است که گمپل ابله یکی از داستان های کتابه.  

......

یه سوال : اگه همه ی آدمهای اطرافتون دقت کنید همه ی آدمها، یه چیزی بهتون بگن که شما مطمئنید دروغه چند درصد ممکنه باورش کنید؟

 بعد از اینکه باور کردین خودتون رو ابله می دونین؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 1:14  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



 به لئون ورث

از بچه ها عذر می خوام که این کتاب رو به یکی از بزرگترها هدیه کردم برای این کار یه دلیل موجه دارم: این« بزرگتر» بهترین دوست من تو همه ی دنیاست. یه دلیل دیگرم هم آن است که این «بزرگتر» همه چیز را می تواند بفهمد حتا کتابهایی را که برای بچه ها نوشته باشند.عذر می خوام سومم این است که این بزرگتر تو فرانسه زندگی می کند و آنجا گشتنگی و تشنگی می کشد. وسخت محتاج دلجویی است. اگر هم ی این عذر ها کافی نباشد اجازه می خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه ای کنم که این آدم بزرگ یک روز بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه ایی بوده(گیرم کم تر کسی از آنها این را به یاد می آورند) پس من هم اهدانامچه ام را به این شکل تصحیح می کنم:

                                                                                                         به لئون ورث

                                                                                                موقعی که پسر بچه بود

                                                                                                 آنتوان دوسنت تگزوپری

.......................

گوش و زبان یعنی : بچگی

اول سفربهش گفت: تا حالا هر باری که پیشش اومدی زبون بودی امونم از اون زبونایی که شیش متر طول داره،این بار که رفتی، گوش باش .تو برا بی واسطه شنیدن یه کوچولو... هستی، پس اگه می خوای بشنوی به بچه ها نگاه کن اونا زبونای خوبین

از هتل زد بیرون و رسید به خیابون اصلی همین طور که داشت راه می رفت چشماشو می گردوند ببینه بچه ها چی کار دارن می کنن :اولش یه کوچولوی خوشحال و خجسته رو دید که روی چمدون بزرگ چرخدار لم داده بود و بابایی داشت تو پیاده رو می کشیدش و هر از چند گاهی که به دست انداز میرسیدن با هر تکونی، محکم دست پدرش رو می گرفت نکنه که بیافته .

 چی شنیده بود؟

بعدش که رسید به حرم وارد باب الحجه شد به یه ستون تکیه داد.خیلی طول نکشید که یه خانواده از راه رسیدن و روبه روش نشستن؛ بچه شون یکم سربه هوا بود مدام این ور اون ور می رفت ،باباشم که می ترسید تو این شلوغی طفلکش رو گم کنه یه چادر برداشت و یه سرش رو به پای بچه بست و اون سر دیگه اش رو گرفت دستش و هر از چند گاهی که بچه بی تابی می کرد ولش می کرد تا یکم دوربشه ولی بعد بازم دلش نمی آمد و دوباره بغلش می کرد .

این بار چی شنیده بود ؟ با خودش فکر کرد سر این ریسمونه هدایتش دست کدوم پدر مهربون می تونه باشه که  یکهو بی مقدمه براش خوندن: ای نوبهار فاطمه صبر و قرارم ، ای قوت قلب علی دارو ندارم ،تو وارث پیغمبری اولاد حیدر تو از همه دل می بری سالار و سرور ، ای چلچراغ انبیا تاج سر ما بنگر که جان آمد به لب محبوب دلها مولا به جان مادرت رحمی به ما کن ای منتقم بازا و درد ما دوا کن.ای عشق من، ای جان من، ای حب تو ایمان من ،ای مهدی صاحب زمان، ای غایب از چشمان من،پشت وپناهم ؛کن یک نگاهم یا حجت بن العسگری ،دیده به راهم ،جز تو نخواهم یا حجت بن العسگری ،از دوری تو خسته ایم؛ مولا به تو دل بسته ایم؛ چشم طمع از دیگران برتو قسم ما بسته ایم. موقع برگشت فکر کرد؛ اون که تا حالا زبون بدی بوده چی شد که گوش خوبی شد. یه نگاه به خودش کرد و دید اون یه بچه ی آدم بزرگ نماست یه بچه ی کوچولو که هنوزم موقعی که اشتباه می کنه  با ندیدن کارتون خودش رو جریمه می کنه وقتی پارک می ره دوست داره یه پشمک بزرگ بگیره که وقتی می خوردش نوک بینیش تو ی پشمک غرق بشه . هنوزم  دوست داره  دو زانو رو به روی تلوزیون بشینه و از دلقک بازی  مستر بین بلند بلند قهقه بزنه هنوزم وقتی از چیزی ناراحت می شه جلوی اومدن اشکاش رو نمی گیره هنوزم که هنوزه یه کودک به تمام معناست .

.....................

بچگی یعنی :هم گوش و هم زبان

 یه دوست داشتم که گاهی اوقات آدم بزرگا رم به خاطره اینکه یه روز بچه بودن دوست می داشت فقط به خاطر بچه گیاشون .کم ان آدم برزگایی که یادشون نرفته یه روز بچه بودن ،کمترن آدمهای که  بچه بودن رو یه صفت مذموم نمی دونن و برای تحقیر کسی بهش نمی گن خیلی بچه ای . البته تقصیر خودشونم نیست چون اونا خیلی خیلی زندگی رو جدی گرفتن و توش برنده و بازنده رو خیلی راحت با حساب دو دوتا چهارتای عقلی تعیین می کنن .برنده ای که به ذم ما بچه ها بزرگترین بازنده است و بازنده ای که از اون برنده تر از نظر ما وجود نداره. همینه که باعث می شه بهترین زبان بچه ها باشن و بهترین گوش ها ، بچه های آدم نما.

پ.ن :                               

                                              منم مثل انتوان اصلاح می کنم :

از این به بعد

برای تمام بچه ها وبچه های آدم بزرگنما، کوله بار وب نوشت می نویسه.

و از پذیرفتن اونایی که دچار نسیان شدن معذورم به شدت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 17:5  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



 

 

 

 

سوره توبه رسیده است به بسم الله اش..

 

 

 

شاید

هر روز نقابی زده ام روی نقابی؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:43  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



فتح المبین

همگی سوار اتوبوس ها شدیم و عازم دیارنورو غرور،نزدیکای ظهر بود که به فتح المبین رسیدیم.در اولین روزهای جنگ دشمن تا پشت رودخانه ی کرخه جلو آمده بود و تو حاشیه کرخه که مشرف بر شهر شوش و جاده اندیمشک-اهواز بود مستقر شده بود.دقیقا همون جایی که ما توش بودیم ازاتوبوسها که پیاده شدیم هوا یکم ابری بود و جلوی ما یه سردر حصیری و گلی درست کرده بودن و یه آقایی که لباس خاکی تنش بود بهتر بگم یه برادر بسیجی با یه منقل ذغال و سپند دستش به استقبالمون اومد ما جزو اولین گروه های بازدید کننده بودیم به خاطر همین هنوز فرصت نکرده بودن خوب فضا رو مهیا کنن ولی فرقی نمی کرد همین جوری هم خوب بود، از سردر که خواستیم وارد شیم بعضی از بچه ها ادب کردن و کفشهاشون رو در آوردن منم به تبعیت ازشون کفشام رو در آوردم و گرفتم دستم شاید اون موقع یاد« اونی افتاده بودم که آمده بود اتمام حجت کنه و پیام جنگش رو برسونه و بره.  کنار در خیمه که رسید دست برد به کمرش و شمشیر رو جدا کرد داد دست عباس(ع) ادب کرد در محضر بزرگان که با سلاح وارد نمی شن چادر و کنار زد و رو به روی امام نشست ولی هرچی تلاش کرد نتونست چیزی بگه امام فرمود بگو آنچه را که برای آن آمدی ولی اون گفت: من حرفی ندارم فرزند فاطمه من از توام، چه پیغامی، من رو بپذیر» نه که بگم نمی دونم چرا؟نکه بگم من بی اعتقاد بودم  به جبهه و جنگ، نه ،ولی برای امثال من که تمام روزهام به شلوغی های بی خود می گذشت و به قول اون روزای خودم من نسبتم رو با درس و دانشگاه فهمیده بودم وراه زند گیم رو تو خوندن ایسم های مختلف اونم نصفه نیمه و فلسفه ی علم و هزار تا برنامه شاد و سرگرم کننده و بی خود دیگه پیدا کرده بودم اومدن وقدم زدن تو یه کوپه خاک یکم عجیب و شاید به زعم بعضی از دوستان منورالفکرم مسخره بود ولی من فقط ادب کردم واین قدم کوچیک باعث شد که قلبم آماده شه برای درک کردن واینکه یکم بی واسطه تر بشنوم ولمس کنم. وقتی پات روی ترکشهای باقی مونده از اون زمان سر می خوره و درد نمکی هم می گیره تازه می فهمی که یه چیزای دیگه ای هم هست که تو ازشون بی خبری ،وقتی تو تونل های خاکی فتح المبین راه میری کنار تل خاک ها گلهای ریز زرد وقرمز و که می بینی فکر می کنی شاید اون موقع یه بسیجی مخلص چفیه اش و رو سرش کشیده وبه این خاکها تکیه زده و یه قرآنم دستشه و داره قرآن می خونه و در همین حال یه خار میشینه تو پات و تو رو یاد پاهای ضعیف و کوچیک عزیز سه ساله ی حسین(,) می ندازه و همین قرار رو ازت می گیره شاید وقتی داره صدای توپ وخمپاره از بلندگو پخش می شه تو فقط باید چشماتو ببندی و بالهات و به وسعت آسمون دلت باز کنی و به لحظه ی پرواز فکر کنی و چند تا قطره اشکی که دوست نداری هیچ نامحرمی ببندشون هیچ کس به جز میزبانی که داره تو رو برا ملاقات آماده می کنه ملاقات با خود خداییت که البته تو هنوز نمی دونی کیه . احساس می کردم پاهام به فرمان من نیست وسرگردون بودم و تنها هادی من دستای گرم قمری بود.صدای شلیک از بلندگو پخش می شد ومن به اطمینان اینکه دستام تو دستای قمریه چشمام رو بستم و به خاطر آوردم چند روز قبل از عملیات بود شهید باقری طراح اصلی عملیات، شیوه حفر تونل وکانال تو زمینهای رملی و دور زدن دشمن رو پیشنهاد می ده و با این نظرش کلی فرمانده ها رو به درد سر میندازه طوری که حاج احمد متوسلیان و فرمانده محسن وزوازی مجبور می شن خودشون چند روزی برای شناسایی تو منطقه حاضر باشن حاج همتم با طرح فریب رادیویی محل استقرار و عدوات دشمن رو شناسایی می کنه دلشوره ای بین فرمانده ها هست محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران و فرمانده وقت نیروهای زمینی ارتش امیر سپهبد صیاد شیرازی بالاخره با مشورت با امام برای طلب خیر به قرآن رجوع می کنند و فرمانده رضایی قرآن رو باز می کنه آیات سوره فتح میاد«انا فتحنا لک فتحا مبینا» اسم عملیات فتح المبین میشه وعملیات با رمز یا زهراساعت 30دقیقه ی بامداد دوم فروردین1361شروع می شه .دو گردان از سپاه و دوگردان از ارتش بدون درگیری با دشمن از خطوط مقدم نیروهای عراق می گذرن وتوپخونه ی دشمن رو دور میزنن اونقدر این کار رو با هوشیاری و احتیاط انجام می دن که دشمن متوجه حضورشون نمی شه وقتی نزدیک توپخانه عراق میشن دشمن مشکوک می شه و شروع به تیراندازی و منور زدن می کنه بعد از یک ساعت ونیمی که از شروع عملیات میگذره دشمن خبردار می شه که مورد حمله قرار گرفته و توپخانش در حال سقوطه .مسئول توپخانه با التماس از فرمانده رده بالا می خواد که براشون نیروی کمکی بفرسته ولی فرمانده مسخره اش می کنه و می گه: جلوتر از شما چندتا گردان زره ای هست چه طور می شه که ایرانی ها از اونا رد شده باشن و به شما رسیده باشن و مسئول توپخانه رو به مصرف مشروب متهم می کنه و همه ای این دیالوگ ها از پشت بی سیم شنیده می شده تا اینکه بالاخره بچه ها به گردانای عراقی حمله می کنن و حمله علنی می شه این عملیات تو سه مرحله تا روز هفتم فروردین طول می کشه و حاصلش دشت عباس و 650کیلو متر از خاک ایران و 25000نفر کشته و زخمی عراقی و 15000نفر اسیر می شه .هرچند که خیلی از عزیزای دلمون رو تو شیارهای المهدی و شیخی و شلیکا از دست دادیم ولی  بچه ها تونستن ضربه ی مهلکی به دشمن بزنن و این شد که فتح المبین فتح المبین شد . به آخرای شیارها و تونل ها رسیده بودیم  جلوتریه وضو خونه ی صحرایی درست کرده بودن دست و رومون روشستیم و رفتیم برا نماز ظهر حاج آقای بذله گو و خوش مشرب ما پیش نماز بود و اول نماز چند تا تیکه ی آبدارنثار برادران بسیجی کرد و بعد پرده رو زد کنار اومد روبه روی خانم ها ایستاد و شروع کرد از طیب تعریف کردن که تو جریان انقلاب مشروطه دستگیر وشهید شده بود اوایلش شانهمامون از زور خنده تکون می خورد ولی کمتر از 2دقیقه  طول کشید که  صدای گریه بچه ها بلند شد و شانه ها تکون می خورد ولی این بار از زور غم و حسرت و جاموندگی، همون جا ناهار رو آوردن قرمه سبزی بود شروع کردیم به جمع کردن سفره که متوجه شدیم یه سری از دوستان دارن کنسرو لوبیای باقی مونده از شام رو می خورن بهشون غذا نرسیده بود  و هیچ کس اعتراض نداشت به جز بچه های غرغروی دیشبی. از محوطه خارج شدیم داشتیم می رفتیم سمت اتوبوس ها که یه خانم  با یه پرسشنامه جلومون سبز شد من وقمری عادت داریم به پرسشنامه پر کردن چون تا حالا نشده تو حیاط دانشکده بشینیم و یه خانم یا آقای کمی تا قسمتی باشخصیت پرسشنامه بهمون نده پرکنیم پرسشنامه ها برای امتداد بود و یکم پایین تر دو تا برادر یه سری محصولات فرهنگی بهمون دادن و گفتن اگر که دوست داریم عضو امتداد شیم  فرمهای عضویتشون رو پر کنیم بالاخره خان امتداد رو هم پشت سر گذاشتیم و سوار اتوبوس ها شدیم و این بار جاده خرمشهر و مقصد..

............................

از نخلستان تا خیابان

دیروز د خیابان زنی را دیدم که مانتوها سبک سامورایی را تبلیغ می کرد با آستین های تنگ مخصوص آنان که با تیمم نماز می خوانند!

من خبر موثق دارم هنوز در بیمارستان بلوار کشاورز هیچ کشاورزی را پذیرش نمی کنند!

باور کنید حمام های سونا ما را بی بخار بار می آورند.

ای کاش دنده اخلاصمان نمی شکست

ای کاش سجاده ایمانمان نمی پوسید.

بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم.

ما چقدر زود دچار فراموشی شدیم.

باورکنید پیش تر بهتر از این بودیم.

بیایید استغفار کنیم.

خدا ما را خواهد بخشید.(علیرضا قزوه)

....................................

  نابغه های جبهه                                                                                 

کی باور می کرد حسن باقری(افشردی) دانشجوی 25ساله رشته حقوق دانشگاه تهران با تاسیس واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران مسیر چنگ رو عوض کنه. طرح ها و راهبردایی که هر کدومش باعث موفقیتهای بزرگ تو جبهه ها می شدو ادغام نیروهای مردم با ارتش تو عملیات ثامن الائمه که معجزه کرد .عملیات فتح المین و طرح دورزدن دشمن، آماده کردن 40هزار نیروی جنگی برای پس گرفتن خرمشهر. همون فرمانده ای که سال 59 به عضویت سپاه در میاد و در زمینه شناسایی و مقابله با گروهک های منحرف دست به فعالیت می زنه و همون جا هم اسم مستعار حسن باقری رو بهش می دن کسی که فرمانده ستاد جنوب بوده جانشین فرمانده علمیات طریق القدس بوده و فرمانده قرارگاه نصر درعملیات فتح المبین ،بیت المقدس و رمضان بوده جانشین فرماندهی نیروهای زمینی سپاه ، پایه گزار آرشیو جنگ ،ترجمه اسناد دشمن،پایه گزاری سیستم شنود ارتباطات دشمن بوده  واین در حالی بود که وقتی همسرشون از او راجع به مسئولیتش در جبهه می پرسن جواب می دن:«من سقای بچه های بسیجی ام» و این مرد بزرگ روز نهم بهمن سال 61 در حال شناسایی وآماده سازی والفجر مقدماتی به همراه چندنقر از همرزمهاشون شهید می شن در حالی که 27سال بیشتر نداشتن و آخرین کلماتشون بعد ازشهادتین «یا حســـــــــین» بوده .

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 5:42  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



ساعت 5قراربود حرکتمون باشه،سوار قطار شدیم و اونجا بود که من فهمیدم یکم زیادی بارو بندیل دارم و بهتر بود یکم سبکبارتر راهی سفر میشدم قبل از گیت کارتهاممون رو بینمون پخش کردن (روی کارتها مون عکس یه سربازداخل سنگر بود که به سرشون ترکش خورده بودوعلاوه بر نام ونام خانوادگی نام اتوبوس هم روش قید شده بود:شهید خرازی و زیر مشخصات نوشته بود دانشکده حقوق و علوم سیاسی و اکو )قبلا هم گفته بودم از اونجایی که ما به عنوان فعال فرهنگی می آمدیم نمی تونستیم با بچه های علوم اجتماعی باشیم و اسممون تو لیست حقوقیا بود آشنا هامون تو علوم اجتماعی بودن و ما با بچه های ادبیات عیاق شدیم به شدت. کلا هرچ و مرج خوشایندی بود شام کنسرو لوبیای سرد بود یه سری از دوستان غرغر کنان غذا رو می خوردن و ما فقط لبخند می زدیم ، تمام شب من وقمری از پنجره بیرون رو نگاه می کردیم و حسرت می خوردیم که چرا تو روز از این منطقه ها رد نشدیم آبشارها و کوهای لرستان عجب دیدنی بود ساعت داشت به 7 صبح نزدیک می شد همه  ناراحت وهیستریک شده بودن و مدام خودشون رو به در و پنجره ی واگن می کوبیدن که چرا برا نماز نمی ایسته وهمه حول قضا شدن نمازشون رو داشتن قمری کنارم نشسته بود و با یه تیکه روزنامه و یه بطری آبمعدنی داشت یادم می داد چه طور وضو بگیرم.بالاخره قطار تویه ایستگاه ایستاد و همه دوستان طی یک عملیات 2دقیقه ای قطار رو به مقصد وضو خونه ترک گفتند و ما شاهد سعی بین وضو خونه و نمازخونه دوستان بودیم به اندیمشک که رسیدیم اتوبوس ها منتظر بودن ساعت 8 بود و اتوبوس شهید خرازی دوتا سرپرست گل داشت یه زن و شوهر نازنین که از دانشجوهای سابق روانشناسی علامه بودن به همراه پسر گلشون که به خاطرش دو دقیقه در میون اتوبوس توقف داشت و خواهرخانم سرپرست هم به عنوان پرستار بچه با ما همراه شده بودن جو صمیمی و خوبی بود ما کسی رو نمی شناختیم ولی این ناشناس بودن  زیاد طول نکشید روده بزرگه مشغول سرو روده کوچیکه بود که به دو کوهه رسیدیم.

دو کوه هفت کیلو متری شمال شهر اندیمشک و 160کیلو متری شهر اهواز بود رو سردرش دوتا اسم نوشته شده بود حاج ابراهیم همت و جاوید الاثر احمد متوسلیان. داخل که شدیم بهمون خبر دادن که صبحانه رو مهمان دو کوهه هستیم و بعد عازم می شیم بعد از نجات پیدا کردن از گرسنگی یکم فراغت پیدا کردم تا اردوگاه رو بفهمم،«دوکوه»آخرین ایستگاه قطار بود بچه ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می شدن دو کوه نام آشنای همه ی رزمندها بود پادگانی که زمان جنگ متعلق به ارتش بود ولی بخش جنوبی اون سهم سپاه بود.

یکم که خوب گوشات رو باز می کردی می تونستی بشنوی : همه بودن ،اصفهانی ،اراکی ،همدانی،خراسانی ،همه با هم ورزش صبحگاهی رو انجام می دادن  با لهجه های مختلف یک ..دو ..سه .. شهید! .صدای شهید گلستانی رو می شنیدی :«اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار.» یکم خوش سلیقگی به خرج داده بودن و تابلوهای تیپ ها و گردان ها را هنوز برنداشته بودن.حمزه..کمیل.. میثم.. سلمان.. مالک.. عمار..دو کوه سردار زیاد داشت حاج احمد متوسلیان، حاج همت ،رضا چراغی،یداله کلهر،غلام رضاصالحی،عباس کریمی،محمود شهبازی،محسن وزوایی،علیرضا نوری،سعید مهتدی، سعید سلیمانی،وخیلی های دیگه...سرزمینی که فقط دلدادگان حریم وصل به اون راه پیدا کردن و حالا ما هم محرم این حریم شده بودیم. می گفتن به دو کوه که رسیدی چشم دلت رو باز کن تا ببینی که به استقبال تو اومدن و حالا من سرگشته تازه یه تلنگری به خودم زدم که تو کارو زندگی ات رو برا چی ول کردی آمدی اینجا؟ اینجا چه فرقی می کنه با جاهای دیگه؟ و سوال پشت سوال بود که بی جواب می موند و من هنوز نفهیده بودم چی میگذره .. عازم کجا شده بودم.. دومرتبه سوار اتوبوس ها شدیم و این بار مقصد..  

.....................

قدمگاه نخست دوکوهه

از یکه سو باید بمانیم تا شهید شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.هم باید امروز شهید شویم تا آینده بماند.هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم.

عجب دردی!چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم.

.....................

             حاج احمد متوسلیان      

سال1332به دنیاآمد در محله امام زاده اسماعیل خیابان مولوی تهران سال 1351تحصیلاتش رو در رشته برق تمام کرد مشغول به کار شد و سال 57به بهانه ماموریت به شهرستان خرم آبادعزیمت کرد تا درآنجا فعالیت مخفیانه خودش ادامه بده تا در روز15/6/57 در حالی که مشغول تکثیر اعلامیه بود دستگیر شد ولی در آذرماه 57آزاد شد.بعد از پیام امام خمینی درباره کردستان آشوب زده به دست ضد انقلاب، به همراه 66 نفرعازم کردستان شد و داوطلبانه به شهر بوکان ازشهرهای استان کردستان رفت و توانست شهرهای کردستان رو از وجود اشرار پاک کنه .درزمستان 58نیروهای تحت فرماندهی او وارد پاوه شدند وبا حکم محمد بروجردی او به عنوان اولین فرمانده سپاه پاوه منصوب شد و به احمد ماموریت داده شد تا شهر مریوان را هم از وجود ضد انقلاب پاکسازی کند احمد با موفقیت این عملیات را به پایان برد و خودش مسئولیت سپاه این شهر را برعهده گرفت در سال 60عملیات آزاد سازی ارتفاعات نوار مرزی غرب مریوان از شمال تاجنوب آغاز شد که با موفقیت به پایان رسید.در شامگاه یازدهم تیر1360احمد موفق به آزاد سازی ارتفاعات قوچ السلطان شد که نفطه الحاق خاک عراق به ایران بود بعد از عملیات های بیت المقدس که در اردیبهشت61انجام گرفت احمد برای دیدار با خانواده شهدا عازم تهران شد این زمان مصادف شد با حمله به لبنان و مواضع نظامیان سوریه و احمد متوسلیان و همرزمانش برای کمک به مردم سوریه و لبنان آماده حرکت به سوریه شدند.ظهر روز چهاردهم تیر61،قبل از اینکه به سفارت ایران در بیروت برسند،هنگام عبور از ایست بازرسی برباره در شمال بیروت ،اتومبیل آنان توسط مزدوران حزب فلانژ متوقف شد و چهار سرنشین خودرو که یکی از انها حاج احمد بود به رغم مصونیت دیپلماتیک توسط عمال رژیم تروریستی اشغالگر قدس گروگان گرفته شدند و هنوز از سرنوشت ایشان خبری نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:58  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



چند وقتی بود که بهم داده بودن بخونم ولی نمی دونم چرا اصلا دستم نمی رفت بخونمش کارام خیلی پیچ در پیچ شده بود انتخابات انجمن علمی برنامه های عقب افتاده بچه ها، کاندیدها و مشقاتشون، کلا تا آخر اسفند ماه وقت برا سر خاروندنم نداشتم ولی 7اسفند 87 بود فقط من و بابا خونه بودیم از اونجایی که هیچ کس تو خانواده ما از تنهایی خوشش نمی یاد بابا هم مدام صدام می زدن که بیام باهاشون شاید یه دست شطرنج بازی کنم و شاید یه فیلم خوب ببینم و شاید دوباره عینکشون رو گم کرده بودن و باید به مدد هم حدس می زدیم کجا گذاشتنش درست خاطرم نیست. بلاخره مدام اصرار به داشتن من از اتاق بیام بیرون ولی من ده صفحه از کتاب رو شروع کرده بودم و اصلا نمی تونست بذارمش زمین اینکه می گم اصلا نمی تونستم نکه فکر کنید اختیاربود نه ، واقعا نمی تونستم بذارمش زمین مدام می گفتم:بابا دو دقیقه ی دیگه الانه میام .

........................

شانزده آبان گاردی ها جلوی تظاهرات را گرفتند.ما فرار کردیم.چند نفر دنبالمان کردند.چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم می زدند به کمرم.یک لحظه موتورسواری که از آن جا رد می شد،دستم را از آرنج گرفت و من را کشید روی موتورش.پاهام می کشید روی زمین.کفشم داشت در می آمد.چند کوچه آن طرف تر نگه داشت.لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.پرسید«اعلامیه داری؟» کلاه سرش بود. صورتش را نمی دیدم. گفتم «آره» گفت:«عضو کدام گروهی؟» گفتم:«گروه چیه؟این ها اعلامیه امامند.» کلاهش را بالا زدو گفت« تو اعلامیه امام پخش می کنی؟» به م برخورد. مگر من چه م بود؟چرا نمی تونستم این کار رو بکنم؟ گفت:«وقتی حرفهای امام روی خودت اثر نداشته،چرا این کار را می کنی؟این وضع است آمده ای تظاهرات؟» و رویش را برگرداند.من به خودم نگاه کردم. چیزی سرم نبود خب.آن موقع که عیب نبود تازه عرفم بود...گفت:«برو یکی از اعلامیه های امام را بخوان ببین توش چی نوشته بعد بیا دنبال این کارها» نتونستم ساکت بمونم تا اون هر چی دلش می خواد بهم بگه. گفتم:«شما که پیرو امامید امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟ من هم روسری داشتم هم چادر از سرم کشیدند.»گفت:راست می گی؟» گفتم:«دروغم چیه اصلا شما کی هستی که من به شما دروغ بگم»گفت:«بمان تا برگردم» ولی من دنبالش رفتم تا ببینم چکار می کنه.حساب دو سه تا از مامورا رو رسیدن و شیشه ماشینشونو خورد کردن و چادر و روسری من رو که همون بغل بود برداشت و برگشت.نمی خواستم بدونه دنبالش اومدم سریع برگشتم.رسید بهم روسری رو داد دستم و گفت:«باید می فهمیدن چادر زن مسلمون را نباید از سرش بکشند.» اعلامیه ها رو گرفت و گفت:«این راهی که می ری خیلی خطرناک مواظب باش، خانم کوچولو...» ورفت .... یک بار دیگه هم دیدمش.بیست و یک بهمن از دانشکده ی پلیس اسلحه برداشتیم. من  سه چهارتا ژ-سه انداختم روی دوشم و یک قطار فشنگ دور گردنم. خیابان ها سنگربندی بود. از پشت بام ها می پریدیمو ده دوازده تا پشت بام را در کردیم.رسیدیم به خیابان آنجا هم سنگر زده بودند هر چه آورده بودیم دادیم. منوچهر آونجا بود صورتش رو با چفیه بسته بود و فقط چشم هاش پیدا بود گفت«بازم تویی» فشنگ ها را از دستم گرفت.خندید و گفت:«اینا چیه؟ با دست پرتشون کنیم؟» فشنگ دوشکا با خودم آورده بودم فکر کردم چون بزرگتر بیشتر به درد می خوره. گفتم« اگر به درد شما نمی خوره،می برمشان جای دیگه» گفت« نه نه دستتون درد نکنه فقط زود از اینجا برین»بعد انقلاب سرم گرم بود با درس و مدرسه، کلاس خیاطی و زبان هم می رفتم یه روز تلفن زنگ زد با لطیفه خانم کارداشت خونشون تلفن نداشتن رفتم صداش کنم .در حیاط باز بود رفتم تو منوچهر نشسته بود تو حیاط منو که دید رفت تو. لطیفه خانم گفت« فرشته جان کجا می ری؟» گفتم«کلاس» گفت:«وایسا منوچهر می رسونه». چند باری مار رو تا کلاس رسوند ... تا اینکه یه روز در ماشین رو قفل کرد نذاشت پیاده شم گفت :«تا به همه حرفام گوش نکنی نمی ذارم بری» منوچهر شروع کرد به حرف زدن گفت:«اگر قرار باشه این انقلاب به من نیاز داشته باشه و من به شما،من می رم نیاز انقلاب و کشورم رو ادا کنم بعد احساس خودم را ولی به شما یک تعلق خاطردارم.» گفت« من مانع درس خواندن و کارکردن شما و فعالیتهاتون نمی شم به شرط این که شما هم مانع نباشید.» گفتم«اول بذار من تایید کنم بعد شما شرط بگذار.» تا گوشاش قرمز شد چشمم افتاد تو آینه ی ماشین چشاش پر اشک بود طاقت نیاوردم گفتم:«اگه جوابتون رو بدم نمی گید این دختره چه قدر چشم انتظار بود؟»از تو آیینه نگاه کرد. گفتم«من که خیلی وقته منتظرم شما این حرف رو بزنید.» باورش نمی شد.قفل در رو باز کرد و من پیاده شدم سرش را آورد جلو و پرسید: «از کی؟» گفتم:«ازبیست و یک بهمن تا حالا.».ازدواج کردیم.تازه اومده بودیم سر زندگیمون که جنگ شروع شد. اول دوم مهر ماه بود که سر سفره ناهار از رادیو شنیدیم سربازهای منقضی رو پنجاه و شش را ارتش برای اعزام به جبهه خواسته .بعد از ظهر یه کوله پشتی خاکی خرید و آورد خونه شام رفتیم فرحزاد اونجا بهم گفت که فردا عازمه.سالهای جنگ و سختی هاش یه طرف دوری از منوچهر برام خیلی سخت تر بود بالاخره تونستیم یه خونه تو شوش بگیریم و من و علی( پسرشهید مدق ) بریم نزدیک منوچهر.عملیات کربلای پنج حاج عبادیان شهید شد منوچهر هم اونجا شیمیایی شد کشته شدن حاجی خیلی براش سخت بود خیلی به هم نزدیک بودن.بعد از جنگ و فوت امام زندگی ما آدمای جنگ وارد مرحله ی جدیدی شد .نه کسی مارو می شناخت نه ما کسی رو می شناختیم.انگار برای این جور زندگی ساخته نشده بودیم خیلی  چیزها عوض شد. منوچهر می گفت«کس که باهاش تا دیروز توی یه کاسه آب گوشت می خوردیم، حالا که می خواهیم بریم توی اتاقش، باید از منشی و نماینده و دفتردارش وقت بگیریم.»سال شصت ونه،چهاربار رفت منطقه.آن قدر حالش خراب شد که خون بالا می آورد.با آمبولانس آوردندش تهران و بیمارستان بستری شد.دکتر تشخیص سرطان پیشرفته روده رو داده بود که به معده زده جواب کمیسیون سپاه هم اومد جانباز نود درصد هرچند که تا حالا زیر بارش نرفته بودن و می گفتم که مریضیای منوچهر مادر زادی منوچهر هم می خندید و می گفت:«وقتی با دنیا آومدم بدنم پر از ترکش بود خب راس می گن.»قبل از عملش نگام کرد و گفت:«تا آخرش هستی؟»گفتم:«هستم» همش با خودم  فکر می کردم نکنه برنگرده.عمل انجام شد رفتم دم اتاق ریکاوری توی اتاق شش تا تخت بود دوتا از مریض ها داد می زدن یکی استفراغ می کرد یکی اسم زنی رو صدا می زد و دو نفر دیگه از درد به خودشون می پیچیدن تخت آخر منوچهربود به سینه اش خیره شدم بالا و پایین نمی آمد برگشم به دکتر نگاه کردم و منتظر شدم گفت:« موقع بی هوشی روح آدم ها خودش رو نشون می ده روحش صاف صاف»گوشم رو نزدیک لبای منوچهر که تکون می خورد بردم داشت اذان می گفت.بعد از اون باید شیمی درمانیش می کردن نذاشتم بفهمه. همه زندگیم شده بود منوچهر یادم رفته بود هدی و علی رو ثبت نام کنم(بچه های شهید مدق) .علی اول راهنمایی بودهدی اول دبستان.جام کنار تختش بود  پای تخت خوابیده بودم که شب از صدای «یـــا حــــسـین » گفتنش بیدار شدم خواب دیده بود خیس عرق بود .خواب دیده بود چلچراغ محل رو بلند کرده بود .چلچراغ سنگین بوده استخواناش میشکنه .صدای شکستنشون میاد و همه دندوناش می ریزه تو دهنش. خوابش رو برا یکی از دوستاش که آمده بود ملاقات تعریف کرد اون برگشت گفت:«تعبیرش اینه که شما از راهتون برگشتین.پشت کردین به اعتقاداتتون.» اون روزا خیلی به ما ایراد می گرفتن حتی تهمت هم می زدن چون ریشای منوچهر به خاطر شیمی درمانی ریخته بود و من برای این که بتونم زیر بغلهاش رو بگیرم و راه ببرم چادرمو سر نمی کردم .منوچهر خیلی اذیت می شد به خاطر همین زنگ زدم به یکی که تعبیر خواب می دونست گفت:«شهادت . شهادتی که سختی های زیادی داره»بلاخره فهمید شیمی درمانی می شه رفته بود از کرخه تاراین رو دیده بود فهمیده بود خیلی ناراحت شد که بهش دروغ گفتم همش خودش رو شماتت می کرد و می گفت حتما خودش ضغف نشون داده یا ترسو به نظر رسیده .از تلوزیون آمدن خونمون از منوچهر خواستن خاطراتش رو بگه . دوسه ماهی طول کشید ولی از پخش خبری نشد.یه شب منوچهر صدام زد تلوزیون داشت از شهید مدنی یه برنامه نشون می داد از بیمارستان تا شهادت و بعد هم مراسم تشییع اونم شیمیایی بود منوچهر گفت:« حالا فهمیدم این ها منتظرند من کارم تموم شه » چشماش پر اشک بود دستش را آورد بالا با تاکید به من گفت « اگه این بار زنگ زدن بگو بدترین چیزی اینه که آدم منتظر مرگ کس دیگه ای باشه تا ازش سوژه درست کنه هیچ وقت بخشیدنی نیست.» منوچهر سال هفتاد و سه رادیوتراپی شدتا سال هفتاد و نه نفس عمیق که می کشید می گفت:«بوی گوشت سوخته رو از دلم حس می کنم» این دردها را می کشید اما توقع نداشت که ازیه دوست بشنوه که «اگه جای تو بودم حاضربودم از درد بمیرم اما معتاد نشم» منوچهر دوس نداشت ناله کنه راضی می شد بهش مرفین بزنن دوس داشتم با ماشین بزنم پای طرفو بشکنم ببینم می تونه بدون مسکن دوام بیاره یا نه.منوچهر با خدا معامله کرده بود حاضر نشد مفت ببازه.حتی ناله هاش رو.یک شب تلوزیون فیلم جنگی داشت یکی از فرمان ده ها با شنیدن اسم رمز فریاد زد.«حمله کنید.بکشیدشان. نابودشان کنید»یکهو صدای منوچهر رفت بالا که «خاک برسرتون با این فیلم ساختنتون !کدام فرمانده می گفت حمله کنید؟ مگه کشورگشایی بود چرا همه چی رو ضایع می کنید...؟»اون شب تاصبح بیداربود فردا صبح زود رفت بیرون نزدیکای ما دوتا امامزاده هست وقتی برگشت چشماش پف داشت دو تام نون بربری خریده بود گفت حالت چه طوره گفت:«خوبم،ولی خسته ام می خوام بمیرم.»اون روز هر کاری کردم سرحال نشد گاهی از نمازاش می فهمیدم که دلتنگه معولا وقتی دلش تنگه زیاد نماز می خونه دوست داشتم مثل اون باشم می گفت: «اگه دلت با خدا صاف باشه خوردنت،خنده هات،گریه هات برای خدا باشه اگه حتی برا خدا عاشق شی آن وقت که بدی نمی بینی بدی نمی کنی و همه چیز زیبا می شه و مدام تکرار می کرد« نردبان این جهان ما ومنی ست         عاقبت این نردبان بشکستنی ست

                           لیک آن کس که بالاتر نشست           استخوانش سخت تر خواهد شکست.»

برام سوال بود که چرا این و می خونه اون که با کسی کاری نداشت.پستی نداشت.می گفت:«برا نفسم می خونم» اما من نفسانیت نمی دیدم یادمه می گفت:وقتی من رو گذاشتین تو قبر یه مشت خاک بپاش تو صورتم برای این که به خودم بیام ببینم دنیایی که برا بدست آوردنش معصیت می کردم یعنی همین.»حال منوچهر روز به روز وخیم تر می شد. یه روز در زدن فریبا(خواهر همسر آقای مدق)گفت که یه آقای آمده منوچهر را ببینه. چادر سرم کردم و در را باز کردم مردی «یــاالله»گفت و آمد تو. علی را صدا زدم تا ببینه کیه. دیدم آمد و کنار منوچهر نشست یه دستش رو گذاشته بود روی سینه منوچهر یه دستشم گذاشته بود روی سرش و دعا می خوند من وعلی بهت زده نگاه می کردیم.آمد طرف ما پرسید«:شما هانم ایشون هستین؟»گفتم بله .گفت:«چهل تا زیارت عاشورابخون وبا صد تا لعن و صد تا سلام اولش هم دو رکعت نماز حاجت بخونو بین دعا صحبت نکن»توی دلم فقط امام زمان رو صدا می زدم گفتم کجا می رین اصلا از کجا اومدین گفت:«از جایی که دل آقای مدق آنجاست.»می لرزیدم گفتم:«شما من رو کلافه کردید بگید کی هستین؟»گفت :«به دلت رجوع کن»با علی از پشت پنجره توی کوچه رو نگاه کردیم از خانه که رفت بیرون یه خانم همراش بود منوچهر توی خونه هم او رو دیده بود ولی ماندیده بودیم. منوچهر دراز کشید تا شب آب و غذا نخورد تا صبح رو به قبله نشست و با حضر ت زهراحرف زد.می گفت:« من شفا خواستم که اومدین من رو شفا بدین؟ اگه بدونم شفاعتم می کنید نمی خوام یک ثانیه ام دیگه بمونم تا حالا که ندیده بودممتون دلم با فرشته و بچه ها بود ولی الان دیگه نمی خوام بمونم.»چهل شب با هم عاشورا خوندیم روزهای آخر منوچهر بیشتر حرف می زد من گوش می دادم ظهر سه شنبه غذا خورد و خون و زرد آب بالا آورد به دکتر شفاییان زنگ زدم گفت:«زود بیاریدش بیمارستان»رفتنی خونه رو نگاه کرد و گفت:«دو روز دیگه تو برمی گردی» وقتی رسیدیم بیمارستان به دکتر گفتم پچیزیش نیست و یه سرم بزندی برمی گردیم خونه ولی منوچهر گفت :«بستریم کنید» تا تختش رو دید یه نفس راحت کشید که رو به قبله اس. وقتی دراز کشید سیاه شد بهم گفت« فرشته دیگه وقت وداع است»گفتم:«اصلا حرفتشم نزن» گفت:«بذار خوابم رو بگم بعد خودت بگو اگه جای من بودی می موندی تو دنیا؟» حاج عبادیان و بچه ها رو خواب دیده بود که دور یه سفره نشستن حاجی گفته بوده: ببین چندتا مهمون رو منتظر گذاشتی .بغلش کرده بود و حاجی بهش گفته بود با فرشته  وداع کن. بگو دل بکنه آون وقت می آیی پیش ما ولی به زور نه. گفتم من آمادگی ندارم گفت« اگه مصلحت باشه خدا راضیت می کنه، حالا می خوام حرفای آخرم رو بزنم،فرشته دوست ندارم بعد از من دوباره ازدواج کنی.» گفتم: «به نظر تو،درسته که  آدم با کسی زندگی کنه اما روحش با کس دیگه ای باشه؟» گفت:«نه» گفتم:«پس برای من هم امکان نداره دوباره ازدواج کنم.» صورتش رو برگردوند رو به قبله وسه بار از ته دل خدا رو شکر کرد . دکتر شفاییان رو صدا زدم گفت:«نمی دونم چه طور بگم،آقای مدق تا شب بیشتر زنده نیستن ریه سمت چپشون از کار افتاده قلبش داره بزرگ می شه و ترکش داره فرو می ره توی قلبش.»از اون لحظه دیگه اشک چشام خشک نشد.همه آمده بودن هدی طاقت نیاورد گفت ببریدم خونه بردنش خونه یه دفه کف اتاق رو نگاه کردم دیدم پر خونه آنژیوکت از دست منوچهر درآمده بود و خونش می ریخت روی زمین پرستار داشت دستش رو می بست که صدای اذان بلند شد منوچهر حالت احترام به خودش گرفت و دستش رو زد توی خونها که روی تشک ریخته بود و کشید به صورتش پرسیدم:«منوچهر جان ،چه کارمی کنی» گفت:«روی خون شهید وضو می گیرم.»رو رکعت نماز خوابیده خواندو دستش رو انداخت دور گردنم بهم گفت ببرمش غسل کنه منم گفتم نمی خوام اذیت شه پرستارومن لباساش رو عوض کردیم بعد یه لیوان آب گرفت وبا دست راست ریخت تو سرش جایی از بدنش نمونده بود که خشک باشه تا نوک انگشتای پاش خیس شده بود. همدیگرو بغل کردیم و گریه کردیم گفت:«تو رو به خدا، تو را به جان عزیز زهرا دل بکن» دست رو بالا آوردم و گفتم«خدایا من راضیم به رضایت. دلم نمی خواد منوچهر بیشتر از این غذاب بکشه.»منوچهر لبخند زد و شکر کرد.ریشاش در اومده بود و پرشده بود از این بابت خوشحال بود  دهنش خشک شده بود آب ریختم تو دهنش ولی نتونست قورت بده آب از کنار لبش ریخت بیرون ولی به «یـــا حســــــین » قشنگ گفت.از تخت که بلندش کریم کمرش زیر دستام لرزید.منوچهر دعا کرده بود که آخرین لحظه روی تخت بیمارستان نباشه و مستجاب شد و مستجاب شد.

........................

اینک شوکران1مدق به روایت همسر شهید

مریم برادران /دبیر مجموعه کورش علیایی/انتشارات روایت فتح

منوچهر مدق تولد:31خرداد1335/ازدواج با فرشته ملکی 1359/شهادت:2آذر1379/

.........................

کتاب تموم شد و من فقط یه صدا می شنیدم صدای هق هق بلندم و اشکایی که.. و بابا مثل همیشه... اون موقع اصلا فکرشم نمی کردم که این اشکای ناقابل از سرسوز دل قراره دعوت نامه ی سفرمن  بشه به دیار نخلهای روزه دارو کاملا بی اطلاع از سفر بچه و ثبت نام برای سفر روز بعدش بچه ها خبردادن که کاروان راهیان نور قراره 13 اسفند ماه حرکت کنه و ظرفیت خالی فقط 3تا هست و ما هم مشمول نمیشیم چون اولویت با ترم یکی هاست من تونست از طریق یکی از دوستام تو خانه فرهنگ به عنوان فعال فرهنگی ثبت نام کنم و 11 اسفند اطلاع دادن که دوتام جا خالی دارن، منم پیش دستی کردم و بلافاصله هزینه دوتا از دوستام رو پرداخت کردم و ثبتنامشون کردم برای همسفری از اون جاییکه من 3تا گروه دوستی متفاوت از نظر عقیدتی و سنی و .. در دانشگاه دارم دو تا از دوستای سن بالایی به عنوان فعال فرهنگی و دوتا از دوستای همسنم معمولی ثبت نام کردن قرار شد که همه با هم بریم ولی من ماتم گرفته بودم چطور این اضداد رو با هم جمع کنم و کلا بی خیال هرچی کاروعقب افتادگی وبرنامه روز زن و انتخابات و ..شدم. روز قبل از سفر دو تا  دوست همسن و گل و بلبلم به سمعمان رساندند که قرار نیست با من هم سفر شن.این رو هم علارقم ناراحتی بسیار به صبوری گذراندم و نوبت رسید به توشه راه ،از اونجایی که مامان جون عزیز دل بنده ترس و دلشوره ای زیاد از حد، مادرانه دارن و مدام می ترسن یه بلایی سر دختر خول و دیونشون بیاد من می بایست یه پرسه ی چند روزه طی می کردم تا رضایت سفر بگیرم ولی به مدد یارغار من بابایی این مرحله با چند ساعت صحبت روشنگرانه با موفقیت انجام شدو بنده بار سفر بستم و عازم سفرشدم هنوز به راه آهن نرسیده بودم که یکی از دوستان نگرانی های بنده رو در زمینه برنامه 8مارس تشدید کردن و من با دلی نگران و قلبی نا آرام به راه آهن رسیدم اونجا متوجه شدم که یکی دیگه از دوستان هم نمی تونه بیاد و این طوری شد که من و قمری با هم تنها شدیم من و قمریم ..قمری ...همه ی این صغری کبری چیدنام در مورد دوستام برای این بود که بگم من و قمریم تنها شدیم و من می دانم و او هم می داند که هیچ چیز در این عالم تصادفی نیست..

قطار به سمت اندیمشک راه افتاد و ما..(ادامه دارد..)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 4:54  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



پسرک کوچولوی ما با کت و شلوار سرمه ای تیره و نیم بوتای سرمه ای لژدارش با کوله پوشتی پوماش که یادتونه ، همونی که با بطری پپسی کولا یه فوتبال درست درمونه تو مسیر مدرسه اش بازی می کرد همونی که یه چهار راه وسط سرش باز کرده بودن .یاد تون اومد؟

 این دفعه با بولوز مردونه ی آبی روشن بدون کت تو راه روی طبقه دوم پله ها رو دو تا یکی پایین می آمد و هرلحظه امکان سقوط آزادش تا پایین پله ها وجود داشت به حیاط مدرسه که رسید بچه ها دم بوفه تو سرو کله هم می زدن و عملیات جیمزباندی انجام می دادن تا بتونن یه چیزی بخرن و نجات پیدا کنن از گرسنگی که تمام زنگ اول نذاشته بود بفهمن دبیر ساعت اولشون چی میگه پسرک مام خوشحال از اینکه زرنگی کرده بود و از سوپری محل برا خودش سوروسات زنگ تفریح خریده بود رفت سمت آبخوری مدرسه،نزدیکای آبخوری بود که یه دفه نقیبی رو دید، یه دونه محکم رو شونش زد ورفیق نحیف و شکننده و البته شفیقش تا کمر خم شد و یه «چه طوری؟» بلند سرداد هنوز نقیبی به حالت عادی برنگشته بود که آقای ناظم زد رو شونه پسرک و «گفت: چی کارمی کنی بزغاله؟، بیا ببینم »و با حرکت دستش نشون داد که باید سمت دفتر مدرسه حرکت کنن. پسرک که شکه شده بود و اصلا توقع دیدن آقای ناظم رو نداشت سعی کرد با همون لحن سابقش مظلوم نمایی کنه تا بتونه خودش رو از یه کتک حتمی نجات بده مدام می گفت:« آقا ما که کاری نمی کردیم آقا به خدا داشتیم باهاشون شوخی می کردیم ما کلا با نقیبی شوخی داریم آقا اونام با ما شوخی می کنن، نکه فکر کنین فقط من شوخی می کنم آقا » در همین اثنا آقای ناظم با دستش یه فشاری به کمر پسر آورد و بهش فهموند که نباید صحبت کنه و باید به راهش ادامه بده. کل مسیر رسیدن به دفتر پسرک داشته باخودش فکر می کرد که چی کار کرده که آقای ناظم داره می بردش دفترنکنه به خاطر دست رشته کردن لیوان امیری با بچه های کلاس، شایدم به خاطر نخودی زدن پشت گوش پسر جلویی و شاید به خاطر سی دی کانتری بود که دم خونشون به مهدی داده بود شاید کسی به آقای ناظم خبرداده ولی نه اون که تو مدرسه کاری نکرده بود از پله ها پریدنم که جرم نیست دلش داشت مثل سیرو سرکه می جوشید ولی جوابی برا علت این توبیخ پیدا نمی کرد یعنی قراره که خط کش بخوره

بالاخره به دفتر رسیدن و پسرک خواست که یه مرتبه دیگه شانسش رو امتحان کنه و برا آقای ناظم توضیح بده که فقط یه شوخی بوده، که آقای ناظم آقای رحیمی دبیر تجا رو صدا زد و گفت:« بیا آقای رحیمی از این بپرس. »و پسرک که نمی دونست چه خبره با فشار آقای ناظم به سمت میز آقای رحیمی هدایت شد، چند قدم جلو رفته بود که یکهو آقای رحیمی دو تا انگشتش رو گرفت سمت پسرک و بهش گفت : «بگو کدومشون؟» پسرک که کلی بهت زده بود دستش رو برد سمت انگشت اشاره آقای رحیمی و «گفت: این.»، بعد آقای رحیمی با یه لبخند گفت:«خودمم همبن رو می خواستم فکر کنم برم بهتر باشه. آقای ناظم ،رفتن در اومد. »و با دست به پسرک اشاره کرد که دیگه می تونه بره .

......................................

  این سومین پستی که من با موضوع مدرسه می ذارم همیشه خودمم از اون آدمایی که بیرون گود نشستن و کارشون فقط نقد کردنه بدم می آمده ولی خدا وکیلی بعضی وقتها یه چیزایی میشنوی که کفرت رو در میاره و نمی تونی ننویسی هفته ی پیش یکی از دوستام بهم گفت که 13 تا واحد بیشتر نگرفته ودر مورد علت کارش گفت: بعد از این قراره بره یه مدرسه دبستان درس بده و تا ساعت 12 نمی تونه بیاد دانشکده و خودش بیشتر از من تعجب کرده بود که چه طور اون و دیگران رو 2هفته قبل از بازشدن مدرسه ها استخدام کردن بدون اینکه حتی دوره آموزشی براشون بذارن گویا آموزش پرورش نیرو برای مقطع دبستان کم آورده ضرب العجلی استخدام کرده حالا وخامت قضیه اونجایی بیشتر می شه که بفهمی در شرایطی که دو روز تا باز شدن مدارس مونده اینا حتی نمی دونن کدوم پایه قراره تدریس کنن و حتی کتابای دبستان رو هم بعد از تغییرندیدن . البته من مطمئنم که این دوست من از عهدی این کار بر میآد چون واقعا پرتلاشه و خدا بخاطر دل نگران و دغدغه مندش حتما کمکش می کنه ولی در مورد دیگران چه اطمینانی وجود داره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 3:47  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



گمونم ساعت نزدیکای نه بود و تقریبا آخرین اتوبوسی بود که حرکت می کرد از مراسم حلیم خورون با دوستان برمی گشتم و کلا سه تا خانم بیشتر تو اتوبوس نبودیم هرچه قدر اون دوتای دیگه خسته خسته بودن من سرخوش خجسته بودم. تقریبا وسطای مسیر که رسیدم یکی از خانم ها یه تماس کوتاه گرفت واطلاع داد که تا 10دقیقه دیگه به ایستگاه معهود می رسه . چند تا ایستگاه بعد خانم از جاش بلند شد و رفت کنار دراتوبوس، در که باز شد خانم با یه آقایی وارد دیالوگ شد و چندتا باشه باشه و بعد در بسته شد و خانم مذکور دست یه فرشته کوچولوی 5 ساله رو گرفت و آوردش داخل اتوبوس از همون اول یه سلام شنگولانه ی بلند داد و خیلی خوشحال و به حالت تابخوران تو دست مامانی اومد روی صندلی موازی من نشست و مادرش هم رو به روش.شاد بودن بچه اون وقت شب بدون غرغر کردن !! شیٌ عجیبا جدا.

دیالوگها شروع شد

مامانی: خب بگو ببینم امروز چه طور بود؟

پریدخت: شیدا امروز خیلی منو اذیت کرد.

شیدا می گه : چرا مامانت اینقدر دیر میاد دنبالت. حتما تو رو دوست نداره. شیدا می گه مامانت پس اندازهاش کی تموم می شه؟

مامانی :تکلیفای مهدو که انجام دادی ؟

شیدا یکمی امروز بازیگوشی می کرد ولی عزیز می گه پریدخت امروز دختر خوبی بوده عزیز از من خیلی راضی بود ولی شیدا کاراش رو انجام نمی داد شیدا خیلی من و اذیت می کنه.

شیدا امروز با آقاجون رفت بیرون شیدا غذاشو کامل نمی خوره بعدم شیداا..خیلی دختر بدیه ، باید باهاش دعوا کنی بگی دیگه منو،خوب .. اذیت نکنه.

و فکر کنید همه ی این حرفها رو باصدای بلند داد می زد و ناخواسته ما رو هم مخاطب حرفاش قرار داده بود نمی دونم خانم تو نگاه من چی دید که مخاطبم قرار داد و با صدای آروم گفت: شیدا شخصیت خیالی ذهنشه هر کار بدی که انجام می ده به اون نسبتش می ده.

.....................................

اولش کلی تعجب کردم بعد بلافاصله فکر کردم باید بره پیش روانپزشک  ولی بعدش خوب که فکر کردم فهمیدم چرا اینقدر سرخوش و شاده تمام کارهای بد و کس دیگه ای انجام می داده و پریدخت فقط ناظر بوده به خاطر همین اصلا در مورد این کارها احساس شرم یا گناه نداره به همین خاطرم هست که راحت می تونه کارهاشو به مادرش بگه چون اصلا احساس تعلق نسبت به آنها نداره.

از ته دل یک دلم می خواست می گویم،دلم می خواست که منم یه شیدایی ملیحه ای خاتونی ملیکایی مهنایی می داشتم که کارای بدم رو بهش نسبت بدم  تا شب ها با احساس سنگینی بیشتر و کوله بار خالی تر خوابم نبره .و سهمم  ای کاش های مدام نباشه..

.................................

راه در پیش گرفتیم وبه خیال خود سبکبار به سر منزل معبود می رویم با شتاب

هه..زهی خیال محال..

غافلیم ..همه

نه،غافلم من که گمان می کردم خدا پیش روست

و پر باز کردن می خواهد و بریدن از تراب

وتنها مانع وصل ،این تراب است

چه بد اشتباهی، اشتباهی از جنس دیروز و امروز.

اگر خدا در برمان بود که دیگر ارجعی معنا نمی یافت

خدا را پشت سر گذاشته ام و در فردا به دنبال هیچ می گردم

و این هم توهمی است از جنس ماسوی الله

سهم ما از منزل یار شاید فراموشی باشد

شاید صبر باشد

 وشاید ..

وشاید فقط وفقط فردایی دیگر نه از جنس دیروزها و امروزها

سهم ما هر چیز دیگری می تواند باشد .

ارجع الی ربک راضیته مرضیه

چه آرزوی محالی ، چه حس زاویه داریست این

 نفس مطمئنه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 9:22  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

...............................................................................................................................................

جان در هوای دیدن دلدار داده ام

باید چه عذر خواست متاع دگر نبود

آن سر که در وصال رخ او به باد رفت

گر مانده بود در نظر یار سر نبود

.....................

پ.ن:ذره بودم با نام و نشان

پ.ن:ذره شدم بی نام و نشان

امید که ذره نمانم و جهان شوم بی نام و نشان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 8:33  توسط کاملیا حسین نژاد  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo